معنی بخو
5 بازدید
[ بُ خَ / بِ خُو / بُ خُو ] (اِ) حلقه و زنجیری که دست و پای چهارپایان را بدان بندند. بخاو. (فرهنگ فارسی معین). پایبند اسب و آن طنابی است کوتاه که یک سر آن بر شتالنگ اسب بندند و سر دیگر بر حلقهٔ میخ طویله که بر زمین کوفته اند استوار کنند. شکال. بخاو. پابند زندانیان. پای بند است. (یادداشت مؤلف). بخاو. زولاند. زاولانه. (ناظم الاطباء). - بخوبُر؛ سخت گربز و بدکار. (یادداشت مؤلف). - بخوبریده؛ سخت گربز. سخت کارکشته و ماهر در حیله و کلاه برداری و دیگر اعمال زشت. (یادداشت مؤلف). - بخو زدن؛ نهادن بخو بر پای کسی یا اسبی. - بخو کردن؛ بخو بستن: بخو کردن اسبی را. بخو کردن مقصری را.[ بَ خْ وْ ] (ع ص) نرم و سست. || (اِ) رطب ردی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ بَ خْ وْ ] (ع مص) فرونشستن خشم. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): بخا غضبه بخواً (از باب نصر). (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بخو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خو» برای سرودن شعر