معنی بخق
4 بازدید
[ بَ ] (ع مص) کور کردن چشم کسی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). یک چشم کردن. (تاج المصادر بیهقی). اعور کردن. (از اقرب الموارد).[ بَ خَ ] (ع مص) اعور شدن. (از اقرب الموارد). کور شدن چشم. یک چشم شدن. (المصادر زوزنی). || بسیار چرک دادن چشم و منطبق ناشدن هر دو کنارهٔ پلک بر حدقهٔ چشم و رفتن بصارت آن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). فراهم نیامدن پلکها بر حدقه. (از اقرب الموارد). || (اِ) یک چشمی. (منتهی الارب) (آنندراج). یک چشم بودگی. (یادداشت مؤلف).[ بُ ] (ع اِ) جِ اَبْخَق و بَخْقاء. (از ناظم الاطباء). رجوع به ابخق و بخقاء شود.
کلمات همقافیه با «بخق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خق» برای سرودن شعر