معنی بخص
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) برکندن چشم. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). برکندن چشم کسی را. (آنندراج). چشم برکندن. (المصادر زوزنی). || لنگ گردیدن شتر بواسطهٔ آزار در سپل: بخصت الناقة (مجهولاً)؛ لنگ گردید شتر بواسطهٔ آزار در سپل. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بَ خَ ] (ع مص) ابخص گردیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). روییدن گوشت پاره در بالا یا در پایین چشم. (از اقرب الموارد). پشت چشم برآمده شدن. چشم برکردن. (تاج المصادر بیهقی): بخصت عینه؛ مبتلا به بخص گردید چشم او. (ناظم الاطباء). و رجوع به ابخص و بخصاء شود.[ بَ خِ ] (ع ص) پستان بسیارگوشت و بسیاررگ. || پستانی که شیر آن بمالش سخت برآید. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بَ خَ ] (ع اِ) گوشت پیش پا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). گوشت پای. (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). || گوشت سپل شتر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || گوشت بن انگشتان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). گوشت بن انگشتان، نزدیک کف دست. (از اقرب الموارد). || گوشتی که مایل بسفیدی بود از جهت فساد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). || گوشت پاره ای که در چشم خانه روید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بُ ] (ع اِ) جِ اَبْخَص و بَخْصاء. (ناظم الاطباء). رجوع به مفرد کلمه شود.
کلمات همقافیه با «بخص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خص» برای سرودن شعر