معنی بخس
8 بازدید
[ بَ ] (ص) پژمرده و فراهم آورده. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). پژمرده و افسرده و منقبض و درهم کشیده. (ناظم الاطباء). گداخته و پژمرده. (غیاث اللغات). || (اِ) پوستی که از حرارت آتش چین چین و درهم کشیده و پژمرده شده باشد. (برهان قاطع). پوستی که تف آتش بدان رسیده باشد. (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا). برهم آمدن دل بسبب غمی یا طپشی. (از برهان قاطع). || فروپژمردن از غم. (فرهنگ اسدی). پژمرده شدن. (شرفنامهٔ منیری). آزردگی و رنجیدگی دل. افسردگی و پژمردگی از اندوه و یا از بیماری. (از ناظم الاطباء). || گداز و رنج و تابش دل. (برهان قاطع). گرمی و تاب. (ناظم الاطباء). گداز و رنج. (شرفنامهٔ منیری) (از فرهنگ سروری). || عشوه و خرام. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج). عشوه. (شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ سروری). عشوه و کرشمه و ناز و دلفریبی و خرام و رفتار با تبختر. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (ع مص) کاستن حق کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). کاستن. (از اقرب الموارد). نقصان کردن. (غیاث اللغات). بکاستن. (تاج المصادر بیهقی). || کور کردن چشم و برکندن آن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). کور کردن. لغتی است در بخص. (از اقرب الموارد). و رجوع به بخص شود. || بیداد کردن بر کسی. (منتهی الارب) (از آنندراج). ظلم کردن کسی را. (ناظم الاطباء). ستم کردن. (از تاج العروس) و قوله تعالی:{/B وَ لاََ تَبْخَسُوا اَلنََّاسَ ؛۲۵-۲۸۷:۸۵/} ای لاتظلموهم . (تاج العروس).[ بَ ] (ع ص) کم و اندک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ناقص. (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات): {/B وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ . ۱-۴۱۲:۲۰/}(قرآن ۱۲/۲۰)؛ بفروختند او را ببهایی کاسته خست. (کشف الاسرار ج ۵ ص ۲۸). - بثمن بخس فروختن؛ ببهای اندک فروختن. - بخس پذیرفتن؛ کاهش یافتن : انواع ارتفاعات در مراتع و مزارع بخس و نقصان پذیرفت. (سندبادنامه ص ۱۲۲). || زمینی که بی آب دادن برویاند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زرعی که به آب باران زراعت شود. (از اقرب الموارد). زمینی که بر دهد بی آب دادن. (مهذب الاسماء). زمینی که با آب باران زراعت کنند. (از برهان قاطع). زمینی که بی آب دادن، به آب باران مزروع شود. للم. (از فرهنگ رشیدی) (از فرهنگ جهانگیری). زمینی که بی آب و پژمرده باشد و بباران سبز شود. دیم. (از انجمن آرا) (آنندراج): و هیچ آب روان نباشد و نه کاریز و همهٔ غله ایشان بخس است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۰). و غلهٔ آنجا (غندجان) بخس باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۳). و غلهٔ آنجا [ خشت و کمارج ] بعضی بخس است و بعضی باریاب. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۳). و همهٔ غله ایشان [ کازرون ] بخس باشد و اعتماد بر باران دارند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۵). محصولی که از مردم بازارنشین ستانند. (ناظم الاطباء). || آنچه عشاران بعد گرفتن صدقه بحیلهٔ مزد گیرند. (ناظم الاطباء). || پول قلب ناسره. (برهان قاطع). پول قلب و ناسره. (ناظم الاطباء). زر قلب. زر ناسره. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «بخس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خس» برای سرودن شعر