معنی بختیار
6 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) بختمند. بختور. بخت آور. دولتی. حظی. بخت جوان. (آنندراج). سعید. خوشبخت. (ناظم الاطباء). دولتمند. مجدود. خوش طالع. مبخوت. بخیت. فیروزبخت. (از شعوری). مقبل. نیک اختر. خجسته روزگار. جوان بخت. (از آنندراج): امیدم به دادار روز شمار که از بخت و دولت شوی بختیار.فردوسی. سیاوش بدو گفت کای بخت یار درخت بزرگی تو آری ببار.فردوسی. گشاده دلان را بود بختیار انوشه کسی کاو بود بختیار.فردوسی. تو آن بختیاری که اندر جهان نبود و نباشد چو تو بختیار.فرخی. آزاده را همی حسد آید ز بندگانش هر شوربخت را حسد آید ز بختیار.فرخی. هر کجا مردم رسید و هر کجا مردم رسند تو رسیدستی و لشکر برده ای ای بختیار. فرخی. خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل کرده رب العالمینش اختیار و بختیار. منوچهری. نکرد این اختیار از اهل عالم جز ابدالی حکیمی بختیاری.ناصرخسرو. خار خلان بودم از مثال و خرد سرو سهی کرد و بختیار مرا.ناصرخسرو. با بیم و با امید بسختی زی او شدم زو بختیار گشتم و شد بخت یار من. ناصرخسرو. روی به علم و به دین کن ز جهان کاین دو به دو جهانت بختیار کند. ناصرخسرو. شش حج تمام بر در این کعبه کرده ام کایزد به حج و کعبه مرا بختیار کرد. خاقانی. ای خسرو جهاندار و ای پادشاه بختیار. (سندبادنامه ص ۷۳). بختم از یاری تو کار کند یاری بخت بختیار کند.نظامی. ندادند در دست کس اختیار که تا من کنم خویش را بختیار.سعدی. ناسزائی را که بینی بختیار عاقلان تسلیم کردند اختیار.سعدی. به هر رسم و رای اختیار آن بود که اندیشهٔ بختیاران بود.امیرخسرو. نظر بر قرعهٔ توفیق و یمن دولت شاه است بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد. حافظ. - نابختیار؛ نادولتمند. بدبخت : بدو گفت کای شاه نابختیار ز نوشیروان در جهان یادگار.فردوسی. || متمول. بادولت. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) استاد رودکی بود در موسیقی. عوفی در لباب الالباب گوید: «او را [ رودکی را ] آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، و بسبب آواز در مطربی افتاد و از ابوالعبیک بختیار که در آن صفت صاحب اختبار بود بربط بیاموخت و در آن ماهر شد». (از آثار و احوال رودکی ص ۵۳۷).[ بَ ] (اِخ) امیر ابوالعلاء بختیاربن مملان از امرای آذربایجان و اران و ممدوح قطران تبریزی. (از آثار و احوال رودکی ص ۷۸۳).[ بَ ] (اِخ) لقب فرخ زادبن پرویز ساسانی. (مفاتیح خوارزمی).[ بَ ] (اِخ) ملقب به عزالدوله پسر معزالدولهٔ دیلمی. جنگهای او با عمران بن شاهین و آل حمدان و دیگر طوایف معروف است. یکبار توسط پسر عمویش عضدالدوله زندانی و به سفارش رکن الدوله پدر عضدالدوله آزاد شد، بعدها با عضدالدوله به مخالفت برخاست. در شوال ۳۶۷ هـ . ق. بسن ۳۶سالگی در نزدیکیهای بغداد به قتل رسید. الطائع باللََّه خلیفهٔ عباسی با دختر بختیار ازدواج نموده بود: معزالدوله در خلافت المطیع باللََّه به بغداد بمرد اندر شب سه شنبه هفدهم ماه ربیع الاخر سنة ست و خمسین و ثلثمائه (۳۵۶) و بجای او پسرش بنشست بختیار، و مدت پادشاهی او بیست ودو سال، و بختیار را عزالدوله لقب دادند،... و بختیار از بغداد برفت و بوتغلب با وی یکی شد و بحرب عضدالدوله آمدند، و عضدالدوله را با ایشان کارزار افتاد بقصرالجص، و ایشان را هزیمت کرد و بختیار را کشته یافتند و کس ندانست که چه افتاد. (از مجمل التواریخ و القصص ص ۳۹۲ و ۳۹۴). در الکامل آمده است که بختیار اسیر شد و او را نزد عضدالدوله آوردند و امر به قتل او داد و این با مشورت ابوالوفاء طاهربن ابراهیم بود، و این واقعه در قصرالجص تکریت در شوال ۳۶۷ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از حاشیهٔ مجمل التواریخ و القصص ص ۳۹۳). و ابن بقیةالوزراء را هم بر دار کردند در آن روزگار که عضدالدوله فناخسرو بغداد بگرفت و پسرعمش بختیار کشته شد - که وی را عزالدوله می گفتند -در جنگ که میان ایشان رفت... و این پسر بقیةالوزراء جباری بود از جبابره، و هم خلیفه الطائع للََّه را وزیری میکرد و هم بختیار را، و در منازعتی که می رفت میان عضدالدوله، بی ادبیها و تعدیها و تهورها کرد و از عواقب نیندیشید... لاجرم چون عضد بغداد بگرفت، فرمود تا او را بر دار کردند و به تیر و سنگ بکشتند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۹۴). رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی و عیون الاخبار ص ۲۲۷ و معجم الادباء ج ۱ ص ۲۳۴ و تاریخ مغول اقبال ص ۳۸۰ و تاریخ الخلفاء ص ۲۶۶ و ۲۶۷ و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص ۸۶ شود.[ بَ ] (اِخ) سمنانی، خواجه نظام الدین. از اهالی ولایت سمنان بود... در ایام دولت... سلطان حسین میرزا در امر وزارت دخل نموده متعهد جهات غایبی گشته قبول کرد که مبلغ سه هزار تومان از این ممر واصل دیوان گرداند، و چون نصف آن مبلغ ممکن الحصول نبود به اندک زمانی مهم خواجه به اضطرار انجامید. روزی در سر دیوان به زبان آورد که چون فی الحقیقة باغ سفید و باغ زاغان و سایر باغات پادشاهی داخل جهات غایبی است، آنها را بها کرده از جملهٔ مبلغ مذکور حساب می باید کرد تا آنچه قبول نموده ام تن پیدا کند. این هذیان به سمع سلطان سخندان رسیده، رقم عزل بر ناصیهٔ حال خواجه نظام بختیار کشید، و خواجه با بخت برگشته مؤاخذ و مقید گشته... در محبس از عالم فانی به جهان جاودانی انتقال نمود. (دستور الوزراء ص ۳۹۴).[ بَ ] (اِخ) پسر حسنویه. از اکراد برزیکانی. او بعد از فوت پدرش (۳۶۹ هـ . ق.) در قلعهٔ سرماج مسکن داشت، نخست با عضدالدوله از در اطاعت درآمد و سپس طغیان کرد و بر اثر لشکرکشی عضدالدوله منکوب شد و برادرش ابوالنجم بدربن حسنویه مورد محبت عضدالدوله قرار گرفت. رجوع به کرد و پیوستگی نژادی او ص ۱۸۳ شود.[ بَ ] (اِخ) ابوالعلاء بختیاربن بنیمان بن خرزاد اصفهانی. از جمله شعرای اصفهان است و از ابیات عربی اوست: سقیت یا اصفهان من کورة مدحة صقع سواک منکورة فالارض عقد و انت واسطة والبر شخص و انک الصورة. (از ترجمهٔ کتاب محاسن اصفهان ص ۱۲۵).[ بَ ] (اِخ)جهان پهلوان بود. از فرزندان رستم و به بختیارنامه قصهٔ او بازخوانند. نسبت بختیار الاسبهبد: بختیاربن شاه فیروزبن بزفری بن شیر اوژن بن خدایگان بن فرخ به بن ماه خدای بن فیروزبن کرد آفرین بن پهلوان بن اسپهبدبن مهرآزادبن رستم بن بولادبن کان آزاد مردبن رستم بن جهر آزادبن نیروسنج بن فرخ به بن دادآفرین بن سام بن به آفریدبن هوشنگ بن فرامرزبن رستم الاکبربن دستان... و رجوع به تاریخ سیستان ص ۸ و ۹ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوحرب. ممدوح منوچهری است و به تقریب، نه قطع و یقین، او فرزند علاءالدوله ابوجعفر محمدبن دشمنزیار فرزند کاکویه و حاکم نطنز باشد. مسجد جامع سمنان را کتیبه ای است از امیر اجل بختیار پسر محمد حاکم قومس که بی شک میان سالهای ۴۱۷ و ۴۴۶ هـ . ق. بنا شده است. و جای آن دارد که این بانی مسجد سمنان را بطور تقریب همان ابوحرب فرزند علاءالدوله ابوجعفر محمدبن دشمنزیار کاکویه، حاکم نطنز، بدانیم. (از تعلیقات دبیرسیاقی بر دیوان منوچهری دامغانی ص ۲۴۳): ای بختیار راستین صدر امیرالمؤمنین چون تو نه اندر خانقین چون تو نه از انطاکیه. منوچهری. خاصه که روز دولت مسعود یار باشد خاصه که باده خوردن با بختیار باشد. منوچهری. وینهمه هر روز نثاری کنم پیش امیرالامرا بختیار.منوچهری. تا پدرش کنیت ابوحرب کرد بسکه شد و با ملکان حرب کرد.منوچهری.[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان افشاریهٔ ساوجبلاغ بخش کرج است که ۴۵۳ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان سرکوه بخش ریوش شهرستان کاشمر است که ۱۵۶ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بختیار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر