معنی بحلی خواستن
6 بازدید
[ بِ حِ خوا / خا تَ ] (مص مرکب) حلالی خواستن. تحلل. (تاج المصادر بیهقی). پوزش خواستن. حلیت طلبیدن. حلالی بائی طلبیدن : امیر پشیمان شد و پیر را بنواخت و ازو بحلی خواست و بازگردانیدش. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۲). چونکه نخواهی ازین و زان بحلی. ناصرخسرو. آن مرد در پای او افتاد و از او عذر خواست و بحلی میخواست. (تذکرةالاولیا عطار). بحلی خواست از ستم زدگان شادمان ساخت جان غمزدگان.جامی. و رجوع به بحل و بحل کردن و بحلی شود.
کلمات همقافیه با «بحلی خواستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر