معنی بجوشیدن
6 بازدید
[ بِ دَ ] (مص) (از: ب + جوشیدن) بجوش آمدن. جوشیدن. || انبوه شدن لشکر. گرد شدن. فراهم آمدن سپاهیان یا حشرات به انبوهی : بجوشید لشکر چو مور و ملخ کشیدند از کوه تا کوه نخ. عنصری. - بجوشیدن دل؛ غثیان. (زمخشری). و رجوع به جوشیدن شود.
کلمات همقافیه با «بجوشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر