معنی بجد
5 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) جماعت از مردم. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). جماعتی از ناس. (از اقرب الموارد). || از اسبان یکصد و زائد از آن. (منتهی الارب). یکصد و زیاده از سواران. (ناظم الاطباء).[ بَ جْ جِ ] (اِخ) نام موضعی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بُ ] (اِخ) دهی از دهستان شهاباد بیرجند، ۱۲ هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. سکنهٔ آن ۱۰۸ تن، آب از قنات. محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ بِ جِ دد ] (ق مرکب) (از: ب +جد) جداً. حقیقةً. مؤکداً. لزوماً. سریعاً. با ابرام و با کوشش و جد و جهد. (ناظم الاطباء): عاشقم بر قهر و لطف او بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد.مولوی.
کلمات همقافیه با «بجد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جد» برای سرودن شعر