معنی بج
7 بازدید
[ بُ / بَ ] (اِ) اندرون دهان. (اوبهی) (برهان قاطع). اندرون دهن. (شرفنامهٔ منیری). درون دهان. لنبوس. آکپ. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): بی مدحت تو هر که دهان را بگشاید دندانش کند چرخ برون یک به یک از بج. شمس فخری. || گوشت روی نزدیک به کنار لب. (برهان قاطع).[ بَ ] (اِ) پالایش شراب و مانند آن. (فرهنگ رشیدی). پالایش آب و شراب و امثال آن باشد. (برهان قاطع) (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). || زهاب. (برهان قاطع).[ بِ ] (اِ) شلتوک. (یادداشت مؤلف). ارز. برنج. (برهان قاطع). بِنج. (آنندراج).[ بُ ] (اِ) بز. (برهان) (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج).[ بِ ] (فرانسوی، ص، اِ) رنگی از رنگهاست. (یادداشت مؤلف). رنگ فرنگی. بژ. رجوع به بژ شود.[ بَ ج ج ] (ع مص) به نیزه زدن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). دوختن به نیزه کسی را. (آنندراج). طعن. || شکافتن قرحه. (از اقرب الموارد). شکافتن ریش. (آنندراج). شکافتن. (المصادر زوزنی). || چاق کردن علف چارپایان را خصوصاً از ران و سه بند. (از اقرب الموارد). فربه گردانیدن گیاه ستور را تا فراخ گردد تهی گاه آن. || غالب آمدن کسی را در جنگ. || (اِخ) نام مردی است. (آنندراج).[ بُ ج ج ] (ع اِ) چوزهٔ مرغ. (آنندراج). جوجه مرغ. فرخ. فروخ. || (اِخ) نام شمشیر زهیربن خباب. (آنندراج).[ بُ ج ج ] (اِ) جناالاحمر. مطرونیه. قطلف (قطلب). به لغت اندلس نام قطلب است. درختی که میوهٔ آن سرخ رنگ است.[ ] (اِ) نوعی پرندهٔ دریائی است. (از دزی ج ۱ ص ۵۱).
کلمات همقافیه با «بج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بج» برای سرودن شعر