معنی بتمامی
6 بازدید
[ بِ تَ ] (ق مرکب) تماماً. بتمامت. کاملاً. بالتمام : بتمامی ز عدو پای بباید برکند. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۰). نصراحمد... حال خویش بتمامی با ایشان براند. (تاریخ بیهقی). آنکس که آز بروی وی بتمامی چیره تواند شد... چشم خردش نابینا ماند. (تاریخ بیهقی). استوا؛ بتمامی جوانی رسیدن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «بتمامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر