معنی بتاب
6 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب) باتاب. تابدار. که تاب دارد: ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لالهٔ عنبرحجابی یا گل سنبل نقاب.عنصری. از همچو تو دلداری دل برنکنم آری چون ناز کشم باری زان زلف بتاب اولی. حافظ.[ ] (اِ) ماده ای است از آهک و سنگ و گل که در زیر بنیان عمارات و کف خزینهٔ حمام و امثال آن با آب مخلوط کرده ریزند. در شیراز لفظ مذکور را مخفف کرده بتو گویند. (فرهنگ نظام).[ بَ ] (اِ) بتا. بهطه. و آن طعامی است که از برنج و روغن سازند. (صحاح الفرس). و رجوع به بتا شود.
کلمات همقافیه با «بتاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر