معنی باهلی
7 بازدید
[ هِ ] (ص نسبی) منسوب است به باهله و باهله دختر اعصر بوده است. (از انساب سمعانی).[ هِ ] (اِخ) ابوالاحوص. یکی از سران لشکر بغداد است در جنگ صاحب الزنج. (از ابن اثیر ج ۷ ص ۸۵ و ۹۴).[ هِ ] (اِخ) ابوامامه... صحابی است و از قبیلهٔ باهله از قیس غیلان. (منتهی الارب). در جنگ صفین با علی بود و در سنهٔ ست وثمانین (۸۶) به مکه درگذشت. (تاریخ گزیده ص ۲۱۶).[ هِ ] (اِخ) ابوجعفر محمدبن حازم بن عمرو. شاعری لطیف طبع و کثیرالهجاء بود و جز مأمون عباسی کسی را مدح نکرد و در بصره بدنیا آمد و در همان شهر تحصیل کرد و سپس در بغداد سکنی گزید. در حدود ۲۱۵ هـ . ق. در همین شهر درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۹). و رجوع به البیان و التبین ج ۲ ص ۲۵۵ و ۱۳۱ شود.[ هِ ] (اِخ) ابوالحسن یا ابوعبداللََّه سلام بن عبداللََّه بن سلام باهلی اشبیلی. او راست: الذخائر و الاعلاق فی آداب النفوس و مکارم الاخلاق که در سال ۸۳۹ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافت. (از معجم المطبوعات).[ هِ ] (اِخ) ابوالحکم عبیداللََّه بن مظفربن عبداللََّه باهلی اندلسی المریی، مردی فاضل و در طب و حکمت استاد بود و شعر میگفت و خوش سخن بود. موسیقی میدانست و عود می نواخت و در جیرون در دکانی به طبابت می نشست. به بغداد و بصره سفری کرد و سپس به دمشق بازگشت و در همانجا در شب چهارشنبه ششم ذی القعدهٔ سال ۵۴۹ هـ . ق. درگذشت. او با بسیاری از شعراء مهاجاة داشت و حسان بن نمیر در هجو او گفته است: لنا طبیب شاعر اشتر اراحنا من شخصه اللََّه ما عادفی صیحة یوم فتی الا و فی باقیه رثاه. (از عیون الانباء ج ۱ صص ۱۴۰-۱۴۴).[ هِ ] (اِخ) سلمان بن ربیعة باهلی. او را سلمان الخیل گفتندی جهت آنکه خلیفه عمر خطاب او را والی اسبان بیت المال کرده بود. پس قضای عراق داد و در جنگ ترکستان در عهد عثمان شهید شد. بعضی گویند او از تابعان بود. (از تاریخ گزیده ص ۲۲۷ و ۲۴۸).[ هِ ] (اِخ) سعیدبن سلم. معاصر هارون الرشید عباسی بوده است. رجوع به عقدالفرید ج ۱ ص ۲۴۰ و ج ۳ ص ۴۳ شود.[ هِ ] (اِخ) (شیخ...) وی ظاهراً از شیوخ فضلاء متقدمین بوده است. محله ای بنام او معروف است و مقبره ای. (من نام و ذکر او را در جایی نیافتم). (از حاشیهٔ قزوینی بر شدالازار ص ۹۵).
کلمات همقافیه با «باهلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر