معنی بامزه
7 بازدید
[ مَ زَ / زِ ] (ص مرکب) دارای طعم خوش. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). و لذیذ. خوش مزه. خوشگوار. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). صاحب طعم. که طعم خوش دارد. خوش طعم : جیحون خوش است و بامزه و دریا از ناخوشی و زهر چو طاعونست. ناصرخسرو. || خوش آیند: دگر دانشومند کو از بزه نترسد چو چیزی بود بامزه.فردوسی. || شوخ. خوش طبع. باطیبت. مزاح. || عجیب.
کلمات همقافیه با «بامزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر