معنی بامزد
6 بازدید
[ زَ ] (اِ مرکب) که در بام زده شود. || نوبتی که نوازند. (فرهنگ نظام). و مرکب است از آن طبل که در بام (بامداد) زنند، و توان بود که آن طبل باشد که صبح و ظهر و شب بر بام می نواختند. (از فرهنگ نظام). کوس و نقاره که گاه بامداد بر در سلطان نوازند. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی): بامزد حسن تو زد آسمان نامزد عشق تو آمد جهان. کمال اسماعیل (از فرهنگ نظام ) (از فرهنگ ضیاء). نزنم بام زد لهو و در کام که من سر به دیوار غم آرم چو بصر بازکنم. خاقانی. ما و شکرریز عیش کز در خمار بامزد خرمی به بام برآمد.خاقانی. || کوس. نقاره. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). || نام آهنگی است در موسیقی و مسلماً همان بامشاد است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بامزد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زد» برای سرودن شعر