معنی باغند
6 بازدید
[ غَ ] (اِ) باغنده. (برهان). پاغنده. (برهان). پنبهٔ حلاجی کرده که برای رشتن گلوله کرده باشند. (برهان، ذیل باغنده) (ناظم الاطباء). رجوع به باغنده شود. گلوج. (در تداول مردم قزوین).[ ] (اِخ) نام قلعه ای در خراسان قدیم که نام آن بدینسان در عالم آرای عباسی آمده است : غره شهر محرم از فرهادجرد سرجام سوار شده... بایلغار روانه گشتند و در راه فرهادخان و امراء که یک منزل از قلعهٔ باغند پس آمده بودند به موکب همایون پیوستند و اللََّه ویردیخان و گنجعلی خان نیز اردوی خود را انداخته با جمعی که اسب ایلغار داشته اند ایلغار کرده در سر پل هرات رود به موکب همایون پیوستند. (عالم آرای عباسی ص ۵۷۰).[ غَ ] (اِخ) قریه ای از قرای واسط (الانساب سمعانی). تاج الاسلام آنرا از قرای واسط دانسته است. (از معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).
کلمات همقافیه با «باغند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر