معنی باسقاق
7 بازدید
(اِ) به محاورهٔ خوارزم بمعنی نواب و صوبه دار. شحنه. (آنندراج). نایب پادشاه. امیر. حاکم. (ناظم الاطباء). کلمهٔ مغولی شحنه. خان. (یادداشت مؤلف). ج، باسقاقان : بعضی را گرفته و باسقاق نشانده. (جهانگشای جوینی). و یاسا رسانید که سروران و باسقاقان هر طرفی به نفس خویش به حشر روند. (جهانگشای جوینی). امرا و باسقاقان که حاضر بودند در تسکین نایرهٔ تشویش مشاورت کردند. (جهانگشای جوینی). و او را، وقت استخلاص خوارزم از قبل خویش باسقاق خوارزم گردانید. (جهانگشای جوینی). باسقاق و ملک و کسانی که از قبل ما در فلان طرف حاکم اند بدانند. (تاریخ مبارک غازانی ص ۲۱۸). باسقاقان و ملوک و قضاة و نواب و ائمه و اعیان و معتبران و کدخدایان و جمهور رعایای ولایت بدانند. (تاریخ مبارک غازانی ص ۲۲۵). فرمود تا هیچ ملک و باسقاق و بیتکچی قطعاً به برات و حوالت قلم بر کاغذ ننهند. (تاریخ مبارک غازانی ص ۲۵۳). و رجوع به باسقاقی شود.
کلمات همقافیه با «باسقاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر