معنی بازگفتن

معنی بازگفتن

8 بازدید
[ گُ تَ ] (مص مرکب) مطلق گفتن. قول. بیان سخن : چه بودی کز آن سان بجستی ز جای بما باز گو ای جهان کدخدای.فردوسی. تهمتن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردن فراز.فردوسی. اگر بازگوئی مرا این رواست که جان من اندر دم اژدهاست.فردوسی. پادشاهان محتشم و بزرگ باجد را چنین سخن باز باید گفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۱). اگر دستوری باشد بنده بمقدار دانش خویش و آنچه دیدار افتاده است و روا داند بازگوید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۸). آن غلامان خاصه تر نیکو روی خویش را بازگفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶۶). مرا ز ابتدای جهان بازگوی که اقرار داریم کش ابتداست.ناصرخسرو. گهر خوانمش یا عرض بازگوی کزین هر دو نامش کدامین سزاست. ناصرخسرو. و اینان را آثاری نبودست که از آن باز توان گفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی). و هیچ از آنجا نخیزد کی باز توان گفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۹). و ما را هیچ شکار بهتر از این نباشد کی تا جهان ماند از آن بازگویند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۰). ز مهرش بازگویم یا ز کینش ز دانش یا ز دولت یا ز دینش.نظامی. گر کسی را اهل بینی بازگوی و رنه درج نطق را مسمار کن.عطار. گفت عمرت چند سال است ای پسر بازگوی و درمدزد و می شمر.مولوی. گر کسی وصف او ز من پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز. سعدی (گلستان). مگر بازگویند صاحبدلان.سعدی. بازگو از نجد و از یاران نجد تا در و دیوار را آری به وجد.شیخ بهائی. || سخن گفته را اعاده کردن. (ارمغان آصفی). دوباره گفتن. (ناظم الاطباء). تکرار کردن. اعادهٔ سخن کردن. واگویه کردن : شو این نامهٔ خسروان بازگوی بدین جوی نزد مهان آبروی.فردوسی. شنیده سخنها همه بازگفت نه بر آشکارا که بر راز گفت.فردوسی. آنچه رفته بتمامی با وی بازگفتم. (تاریخ بیهقی). بازگشتم و به استادم بازگفتم که چه رفت. (تاریخ بیهقی). دگر گر با کسی کردی نکویی نباشد نیکوئی گر بازگوئی.ناصرخسرو. گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی. (نوروزنامه). بحسب حال من پیش آورد ساز بگوید آنچه من گویم بدو باز.نظامی. کسی را دل دهد کاین راز گوید نبیند ور ببیند بازگوید.نظامی. میندیش آنچه نتوان گفتنش باز که نندیشیده به ناگفتنی راز.نظامی. گفت هر رازی نشاید بازگفت جفت طاق آید گهی گه طاق جفت.مولوی. گفت طوطی ارمغان بنده کو آنچه دیدی آنچه گفتی بازگو.مولوی. تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید بکس بازگفت. سعدی (بوستان). و منع کردن امام او را از صحبت شریف خود بسبب سید ابوالحسن بازگفت. (تاریخ قم ص ۲۱۲). - حال بازگفتن؛ بیان کردن. (ناظم الاطباء). - اخبار و قصه و داستان بازگفتن؛ روایت کردن. حکایت کردن : استادم... گفت چه کردی... حال بازگفتم. (تاریخ بیهقی). با این دو تن خالی کردند و حالها [ بازگفتند ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۴). آمد تازان تا نزدیک احمد حسن و حال بازگفت. (تاریخ بیهقی). پیش خداوند خرد بازگوی راست همه قصه و اخبار خویش. ناصرخسرو. گاو قصهٔ خود بازگفت. (کلیله و دمنه). پرسیدند چگونه بود آن داستان بازگوی. (سندبادنامه ص ۸۰). بنزدیک شکر شد کام و ناکام به شکر بازگفت احوال بادام.نظامی. با بلبل مست راز گوید غمهای گذشته بازگوید.نظامی. اهلی نه که قصه بازگوید یاری نه که چاره بازجوید.نظامی. این ندارد آخر از آغاز گو رو تمام آن حکایت بازگو. جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز؟حافظ. پس من قصه با پدر بازگفتم. (تاریخ قم ص ۲۳۲). || قرائت کردن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بازگفتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید