معنی بازگردانیدن
4 بازدید
[ گَ دَ ] (مص مرکب) رجعت دادن. اعاده دادن. بازفرستادن. واپس دادن. (ناظم الاطباء). رَجع. عودت دادن. ارجاع : اسماعیل را بنواخت و خلعت داد و به نیکوئی بازگردانید. (تاریخ سیستان). مرا به نیکوئی با گروهی بزرگ از غلام و بنده بازگردانید. (تاریخ سیستان). چون ترا بازگردانیدند مهره ها ساکن شدند. (تاریخ بیهقی). جمله پیش من دویدند بر عادت گذشته و ندانستند که مرا به عذری باز باید گردانند. (تاریخ بیهقی). رسول او را بخوبی بازگردانیدند. (تاریخ بیهقی). چندانکه سعی کردند که او را بازگردانند نتوانستند. (قصص الانبیاء ص ۱۹۹). رسولان را خلعت داد و بازگردانید. (قصص الانبیاء ص ۱۶۶). و سگ در دنبال افتاد، هرچند بازگردانیدند نگردید. (مجمل التواریخ و القصص). گفت اگر بدین جامه که پوشیده ام قناعت کنی دریغ نیست، ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید. (گلستان). || اصلاح کردن. (ناظم الاطباء). || باژگونه کردن. بدل کردن : و عثمان آن سال چهار رکعت نماز کرد، نماز عید... و چون نماز عید چهار رکعت کرد مردمان بر وی انکار کردند و گفتند سنت پیغمبر بازگردانید [ یعنی عثمان ]. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و از جملهٔ حیلت اکره بر مساح یکی آن است که زمین را تقلیب کرده باشند و بازگردانیده. (تاریخ قم ص ۱۱۰). || منجر کردن. منتهی کردن : نخست ضمادی رادع برنهند و به ضمادهای نرم کننده بازگردانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || ادا کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بازگردانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر