معنی بازکشیده
4 بازدید
[ کَ / کِ دَ / دَ ] (ن مف مرکب) پهن شده. گسترده شده : چون میان سرای برسیدم [ احمدبن ابی داود ] یافتم افشین را بر گوشهٔ صدر نشسته و نطعی پیش وی فرود صفه بازکشیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۱). || محکم کرده. استوار: چون خیمه ای محکم بیک ستون است برداشته و طنابهای آن بازکشیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۶).
کلمات همقافیه با «بازکشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر