معنی بازکشتن
5 بازدید
[ کُ تَ ] (مص مرکب) بخونخواهی کسی را کشتن. قصاص گرفتن : یکی آنک این هر دو کشندهٔ مرا بازکشی، دوم آنک دخترم روشنک بزنی کنی. (فارسنامهٔ ابن البلخی). || باز کشتن کشنده را. اِقادَه. (منتهی الارب). || خاموش کردن آتش و امثال آن : در دماغ می پرستان باز کش آتش سودابه آب چشم جام.سعدی.
کلمات همقافیه با «بازکشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر