معنی بازرفتن

معنی بازرفتن

5 بازدید
[ رَ تَ ] (مص مرکب) مراجعت کردن. بازگشت کردن. برگشتن. بازگشتن : دو شاه و دو لشکر چنان رزم ساز به لشکرگه خویش رفتند باز.فردوسی. سوی بزمگه بازرفتند شاد ز بزم و ز نخجیر دادند داد.فردوسی. همان لشکر ترک رفتند باز برآسوده از کین و پیکار و ساز.فردوسی. پس بخانه بازرفتم، یافتم قاسم را در دهلیز نشسته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۵). پس چون من از تاریکی کفر به روشنایی آمدم به تاریکی بازنروم که نادان بی خرد باشم. (تاریخ بیهقی). امیر پوشیده گفت نزدیک بونصر بازرو و او را بگوی نیکو رفته است. (تاریخ بیهقی). فردا جنگ باشد بهمه حال، بجای خود بازروید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۰). پس خداوند یونس را فرمود بسوی قوم خود بازرو. (قصص الانبیاء ص ۱۳۶). زاغ بازرفت. (کلیله و دمنه). بمنزل و مقام خود بازرفتند. (تاریخ قم ص ۲۵۱). و شیران او را بدیدند، پیش او بازرفتند و خاموش شدند. (تاریخ قم ص ۲۰۲). از غرفه بزیر آمد تا بمنزل خود بازرود. (تاریخ قم ص ۲۰۲). || گردیدن. درآمدن : فرمان داد تا شهپر خویش بر وی مالید و بصورت اصلی بازرفت. (سندبادنامه ص ۲۵۴). حکم او در ولایت جرجانیه و خوارزم نفاذ یافت و بقرار معهود بازرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۴۸). نمو زرع و برکت ریع بقرار معهود بازرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۱). || تجدید مطلع کردن. از سر گفتن. به کاری پرداختن. پرداختن. مشغول شدن : اینک به قرار تاریخ بازرفتم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳). چون از خطبهٔ این فصول فارغ شدم به سوی راندن تاریخ بازرفتم. (تاریخ بیهقی). - پیش بازرفتن؛ استقبال رفتن. پیش پیش رفتن : شدن سوی جنگ کسی کز تو بیش بود مرگ را باز رفتن ز پیش. اسدی (از گرشاسبنامه) حبیب خجل زده و غمگین روی به خانه نهاد، چون به در خانه رسید بوی نان و دیگ می آمد زن حبیب پیش باز رفت و رویش پاک کرد و لطف کرد. (تذکرةالاولیاء عطار). از ری لشکر تمام پیش وی باز رفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۱). || دوباره رفتن. و «باز» قید فعل است : سعدیا با تو نگفتم که مرو از پس دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم. سعدی (طیبات). || رفتن مطلق : یکایک در نشاط و ناز رفتند به استقبال شیرین بازرفتند.نظامی. - چادر از روی زشت بازرفتن؛ کنایه از، بر کنار رفتن. بیکسو شدن : نشاید بدستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت. سعدی (بوستان). و رجوع به رفتن شود.

کلمات هم‌قافیه با «بازرفتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید