معنی بازدانستن

معنی بازدانستن

4 بازدید
[ نِ تَ ] (مص مرکب) تمییز کردن. تمییز دادن. تشخیص دادن. بازشناختن: فرق گذاشتن میان دوچیز: حاسد امروز چنین متواری گشتشت و خموش دی همی باز ندانستمی از دابشلیم. (ابوحنیفهٔ اسکافی از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۸۴). سخنهای من چون شنیدی بورز مگر بازدانی ز ناارز، ارز.فردوسی. سری کش نباشد ز مغز آگهی نه از بدتری بازداند بهی.فردوسی. جهان یکسره گشت چون پر زاغ ندانست کس باز هامون ز راغ.فردوسی. نداند همی مردم از رنج و آز یکی دشمنی را ز فرزند باز.فردوسی. بدرد دل و مغزتان از نهیب بلندی ندانید باز از نشیب.فردوسی. رباید همی این از آن آن از این ز نفرین ندانند باز آفرین.فردوسی. چشم درست باز نداند میان خون خاک و خس حصار ز قنبیل و از بقم. فرخی. زان می ناب که تا داری بر دست چراغ بازدانستنشان از هم دشوار بود.منوچهری. گروهی آنک ندانند باز سیم از سرب همه دروغ زن و خربطند و خیره سرند. قریع الدهر (از فرهنگ اسدی). جز تلخ و تیره آب ندیدم در آن زمین حقا که هیچ بازندانستم از زکاب.بهرامی. هر چه کنون هست زمرد مثال بازنداند خرد از کهرباش.ناصرخسرو. سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن پند را بازندانی ز لباسات و فریب. ناصرخسرو. نه زشتی بازدانستم ز خوبی نه خرما باز دانستم ز اخگر.ناصرخسرو. متنبی نکو همی گوید بازدانید فربهی ز آماس.مسعودسعد. لار از لات بازندانی به کوی دین زیباتر از پریست به بزم اندرون ولیک در رزمگه ندانی باز از هریمنش.سوزنی. گر بی چراغ عقل روی راه انبیا.خاقانی. آنکه عیب از هنر نداند باز زو هنرمند کی پذیرد ساز.نظامی. بس زبون وسوسه باشی دلا گر طرب را بازدانی از بلا.مولوی. تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن.مولوی. هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را بازداند او ز شک.مولوی. کنونت بمهر آمدم پیشباز نمیدانمت از بداندیش باز.سعدی (بوستان). || بمجاز اعتنا کردن. توجه داشتن. پروا داشتن. فرق گذاشتن : سواری برافکند [ گشتاسب ] بر هر سوی فرستاد نامه به هر پهلوی. که یکتن سر از گل مشویید پاک ندانید باز از بلندی مغاک برانید یکسر بدین بارگاه زره دار و با گرز و رومی کلاه.فردوسی. || شناختن : نشاید که در شهرها بگذرم مرا بازدانند و کیفر برم.فردوسی. بدانست جنگاور پاک رای که او را همی بازداند همای.فردوسی. همی بازدانست بهرام را بنالید و پرسید از او نام را.فردوسی. ترا دام و دد بازداند بمهر چه مردم بود کت نداند بچهر؟اسدی. رستم ز چنگ هجر که هر چند چاره کرد بیش از خیال بازندانست مر مرا. ناصرخسرو. || دانستن. فهمیدن. دریافتن. تشخیص دادن : و به رصد نجومی و حساب زیج تقویم بازدانند. (سندبادنامه ص ۳۳۱). جهد کن کز نباتی و کانی تا به عقلی و تا به حیوانی بازدانی که در وجود آن چیست کابدالدهر میتواند زیست.نظامی. که سربازی کنیم و جان فشانیم مگر کاحوال صورت بازدانیم.نظامی. خداوندیت را انجام و آغاز نداند اول و آخر کسی باز.نظامی. معشرالجن سورهٔ رحمن بخوان تستطیعوا تنفذوا را بازدان.مولوی. نمیدانم آن شب که چون روز شد کسی بازداند که باهوش بود. سعدی (طیبات). || نظامی در این شعر بازدانستن را بمعنی یافتن و پیدا کردن و جستن بکار برده است : گر اینجا یک دو هفته بازمانم بر آن عزمم که جایش بازدانم.نظامی. || تحقیق کردن. پژوهش کردن : مهتری بیکبارگی بدو شد [ قصی بن کلاب ] و خلق را نیکو همیداشت و درویشان را نگرش همیکرد و حال همه کس بدیدی و بازدانستی و معلوم کردی و ایشان را چیزها دادی. (ترجمهٔ طبری بلعمی).

کلمات هم‌قافیه با «بازدانستن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید