معنی بازداشته
5 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) توقیفی. توقیف شده. (لغات فرهنگستان). کسی که در زندان نگاهداشته شده است. محدود. ممنوع. محبوس : و پسر لیث [ را ] آنجا به قلعهٔ محمدبن واصل بازداشته بود. (تاریخ سیستان). پس ازاین بیارم آنچه رفت در باب این بازداشته [ امیر محمدمحمود ] بجای خویش. (تاریخ بیهقی). خبر در پارس افتاد که بازداشته را فردا بخواهند برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۸). و نسختها نبشتند بنام بازداشتگان تا فرونگیرند. (ایضاً ص ۲۷۳). امیر وی را پیش خویش نگذاشت و نزدیک مسعود محمد لیث دبیر فرستاد تا چون بازداشته باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۰). امیر [ مسعود ] گفت بهیچ حال اعتماد نتوان کرد بر بازداشتگان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۵). و بفرمود تا بازداشتگان را بیرون آوردند، هشتصد مرد بودند، همه از فرزندان ساسانیان و دیگر نژاد ملوک. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۵). بفرمود تا همهٔ بازداشتگان را و اسیران را رها کردند. (مجمل التواریخ و القصص). چون به شهر آمد از گماشتگان کرد تحقیق بازداشتگان.نظامی. || محجور.
کلمات همقافیه با «بازداشته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر