معنی بازدار
7 بازدید
(نف مرکب، اِ مرکب) نگاهدارندهٔ باز. (برهان) (انجمن آرا). دارندهٔ باز و معرب آن بازیار است. (سروری از شرح السامی فی الاسامی) (آنندراج). بازبان. و قوشچی. (ناظم الاطباء). بازیار. (مهذب الاسماء). کسی که باز دارد، دارندهٔ باز. صاحب صقر. قوشچی. معرب آن بیزار است. دارندهٔ مرغ باز و عقاب. (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱): بپرید برسان تیر از کمان یکی بازدار از پس او دمان.فردوسی. ابا بازداران صد و شصت باز دو صد چرغ و شاهین گردنفراز.فردوسی. پس اندر دوان هفتصد بازدار ابا باشه و چرغ و شاهین کار.فردوسی. افریقیه صطبل ستوران بارگیر عموریة گریزگه باز و بازدار.منوچهری. چو باز را بکند بازدار مخلب و پر بروز صید بر او کبک راه گیرد و چال. شاه سار (از فرهنگ اسدی). شاگردانش چون حسن و نخیلان پنج برادر به یک روز امیر یرنقش بازدار بر دست عمیدبن المعانی بتهمت الحاد هلاک فرمود. (از النقض ص ۹۲). اتابک سنقر گفت که محمد بازدار که بدین کبیره حامل بوده است بمن فرستد تا باز شهر آیم. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۹). || صیاد. || میرشکار. || برزیگر و زراعت کننده را گویند. (برهان). زارع. و دهقان، و بازیار معرب آن است و جمعش بیازره باشد. (سروری) (انجمن آرا) (آنندراج). برزیگر و زارع و فلاح. (ناظم الاطباء) (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱) (الجوالیقی ص ۷۸ س ۱۷): باغ چون راغش خراب و کشت چون دستش سراب زاغ آن را باغبان و قاز این را بازدار. سلمان (از سروری) (فرهنگ خطی شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱).(نف مرکب) شخصی را نیز گویند که مردم را از کاری و از چیزی بازدارد و منع کند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). بازدارنده. (ناظم الاطباء). رجوع به بازدارنده شود.
کلمات همقافیه با «بازدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر