معنی باریاب
6 بازدید
[ رْ ](نف مرکب) آنکه بحضور و دربار سلاطین دخل دارد. (آنندراج). باریافته بحضور شاهی یا امیری. کسی که بار یافته باشد و اذن دخول در مجلس داشته باشد. (ناظم الاطباء). شرفیاب حضور. (دِمزن). و رجوع به «بار» شود. || (اِ) لهجه ای است در پاریاب و بصورتهای فاریاب، فاریاو و پاریاو و فاراب نیز آمده است و بمعنی زمینی است که با آب رودخانه و آب کاریز مزروع شود. رجوع به برهان ذیل پاریاب و پاراب و فاریاب شود: و غلهٔ آنجا «خشت و کماج» بعضی بخس است و بعضی باریاب. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ لندن ص ۱۴۳). بعضی که پشته ها و افرازها باشد بخس باشد و نشیبها باریاب، و آبها روان است. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ لندن ص ۱۴۴).[ رْ ](اِخ) فاریاب باشد. (سمعانی). شهری است از گوزگانان بر شاهراه کاروان و بسیارنعمت. (حدود العالم). پس از آنجا به شبورغان رفتم، شب بدیه باریاب بودم و از آنجا براه سمنگان و طالقان بمروالرود شدم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ ۱۳۳۵ زوار ص ۲). نوزدهم ماه به باریاب رسیدیم سی و شش فرسنگ بود. (ایضاً ص ۱۲۸). رجوع به فاریاب و پاریاب شود.
کلمات همقافیه با «باریاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر