معنی بارورشدن
5 بازدید
[ وَ شُ دَ ] (مص مرکب) آبستن شدن. حامله شدن. بار برداشتن. باردار گشتن. بار گرفتن. حمل برداشتن. رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۳ شود: به پیری بارور شد شهربانو تو گفتی در صدف افتاد لؤلؤ. (ویس و رامین). روزی زنی را با جمال دید بحرام با او وطی کرد، بارور شد. (قصص الانبیاء ص ۱۷۸). || میوه دار شدن. بردار شدن. باثمر شدن. مثمر گردیدن : شجرهٔ مشاجرت هر دو برادر بلواقح کوافح بارور شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «بارورشدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر