معنی بارنده
5 بازدید
[ رَ دَ / دِ ] (نف) اسم فاعل از بارش . (ناظم الاطباء). رجوع به باریدن شود: ابر بارنده؛ ابری که ببارد. مُمطِر. ماطر. سحابة مذکیه؛ ابر باز بارنده. سحاب هتل؛ ابر نیک بارنده. هاتل؛ ابر پیوسته بارنده. (منتهی الارب). رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۹۱ شود: بدو گفت روز تو فرخنده باد سرت برتر از ابر بارنده باد.فردوسی. جهان هفت کشور ترا بنده باد سرت برتر از ابر بارنده باد.فردوسی. ابر بارنده ز بر چون دیدهٔ وامق شود چون بزیرش گلرخان چون عارض عذرا کند. ناصرخسرو. و اگر زمستان سرد و بارنده باشد سوزش آب تاختن بسیار باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و هر گاه که از پس تابستان شمالی خشک خریف جنوبی و بارنده باشد این علت (سل) بسیار افتد. لکن هر گاه که تابستان جنوبی و بارنده باشد و فصل خریف هم چنان جنوبی و بارنده باشد اندر آخر خریف این علت [ ذات الجنب ] بسیار است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). دلم دریای بخشنده است و دستم ابر بارنده از این ابر و از آن باران بر اهل فضل در بارم. سوزنی. ز هر سو قطره های برف و باران شده بارنده چون ابر بهاران.نظامی. برانگیخت رزمی چو بارنده میغ تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ.نظامی.
کلمات همقافیه با «بارنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر