معنی بارنج
6 بازدید
[ رَ ] (اِ) نارجیل باشد. (مفردات ابن بیطار چ مصر ص ۸۳) (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۷۱) (ترجمهٔ ابن بیطار به فرانسه ص ۲۰۱) (بحر الجواهر) (فهرست مخزن الادویه) (ناظم الاطباء) (دِمزن). نارگیل. جوز هندی. چودار. رجوع به بادِنج، نارجیل، نارگیل و جوز هندی شود. || نوعی خربزه در خوارزم. (دزی ج ۱ ص ۴۸).[ رِ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان مهرانرود بخش بستان آباد شهرستان تبریز که در هفت هزارگزی جنوب خاوری شهر تبریز و یک هزارگزی شوسهٔ تبریز به اهر در جلگه واقع است. منطقه ای است ییلاقی و سردسیر با ۳۶۱۳ تن سکنه. آبش از چشمه و رودخانهٔ بارنج (بارنج چای). محصولش غلات، حبوبات، سنجد. شغل مردمش زراعت و گله داری و راهش مالرو می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «بارنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر