معنی باربردار
8 بازدید
[ بَ / بُ ] (نف مرکب) باربر. (ناظم الاطباء). بارکش. بردارندهٔ بار. حمال. رجوع به آنندراج، شعوری و دِمزن شود. || حیوان بارکش. باربر: گاوان و خران باربردار به زآدمیان مردم آزار.سعدی (گلستان). رجوع به بارکش و باربر و «دِمزن» شود. || حامل. حامله. زن و مادهٔ حیوان که حامله شود و بار گیرد. || راه بن بست. (شعوری). راه سخت و صعب (طریق غیرنافذ یعنی چقمز یول [ ترکی ]). (دِمزن).
کلمات همقافیه با «باربردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر