معنی بارانی

معنی بارانی

5 بازدید
(اِ) نام کلاهی است که در روزهای باران بر سر گذارند. (برهان) (ناظم الاطباء). کلاهی است هنگام باران پوشندش تا بآب باران جامه ها تر نشوند. و آن طریقه چهری (کذا) میباشد، خواجه فرماید: چرا باید که وامانی بملبوسی و مأکولی اگر مرد رهی بگذر ز بارانی و بورانی. (از شرفنامهٔ منیری). نمد یا سقرلاتی جامه و کلاهی که در بارش پوشند. (غیاث). کلاه و لباسی که موقع باران می پوشند. (شعوری ج ۱ ورق ۹۷). کلاه برای حفظ از باران. (دِمزن). || هر چیزی که بجهت مانع باران پوشند. (از برهان). لباس برای حفظ از باران که بترکی یاغمورلِق گویند. (دمزن). لباسی که برای حفظ تن از باران پوشند. شیخ نظامی گفته: ز بس تیر باران که آمد بجوش فکند ابر بارانی خود ز دوش. و آنرا چوخای نیز گویند و برهان بمعنی کلاه نیز گفته. (از انجمن آرا) (از آنندراج). لباس مشمع و مانند آن که بر روی لباسهای دیگر پوشند تا باران نفوذ نکند: من بر تو فکنده ظن نیکووابلیس ترا زره فکنده مانند کسی که روز باران بارانی پوشد از کونده. ؟ (از لغت نامهٔ اسدی) (از صحاح الفرس). جامهٔ از مشمع و جز آن که بروز باران پوشند تا آب بر جامه های دیگر نرسد. رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۹۷ شود: و از روذان [ به دیلمان ] جامهٔ سرخ خیزد پشمین که از وی بارانی کنند و بهمهٔ جهان برند. (حدود العالم). یک گرمگاه این غلامان و مقدمان محمودی مستنکر با بارانیهای کرباسین و دستارها در سر گرفته پیاده بنزدیک امیرمسعود آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۸). و من که بوالفضلم بر آنجمله دیدم که در سر این دره میاوری حواصل داشتم و قبای روباه سرخ و بارانی (کذا). (تاریخ بیهقی چ ادیب صص ۴۵۶- ۴۵۷). بارانی تنْت اگر گلیم آمد مر جان ترا تنست بارانی.ناصرخسرو. بارانی پوشیده بر عادت مسافران. (تفسیر ابوالفتوح رازی). تا چو ابریست کمانْشان که چو باران بارد آسمان بر سر خورشید کشد بارانی. انوری (از شعوری ج ۱ ورق ۱۹۷). بارانی آفتاب کنم نز گلیم مصر کز میغ تر هواست همه کشور سخاش. خاقانی. چو باران رفت بارانی میفکن چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن.سعدی. پس از سی چلهٔ دی این مقرر گشت بر قاری که بارانی سقرلاط و سقرلاطست بارانی. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۸). پیشک آفتاب و بارانیست بقچه دانست و جامه و ایزار. نظام قاری (دیوان ص ۳۴). سواد عشق چون بینی بهل سودای عقل از سر که در گرمای تابستان بتن بار است بارانی. قاآنی. لُباده؛ بارانی نمدین. برکس؛ جامهٔکلاه دار از پیراهن و جبه و بارانی. (منتهی الارب).
(ص نسبی) منسوب به باران. (دِمزن). مُمْطِر. ممطرة. (منتهی الارب) (دهار): هوائی بارانی. موسمی بارانی. - روز بارانی؛ روزی که باران آید. - امثال: پیرزن نمرد تا روز بارانی. (امثال و حکم دهخدا). - شبی بارانی؛ لیلة ممطره. || بمجاز، گریان. اشکبار: تا بخرمن برسد کشت امیدی که تراست چارهٔ کار بجز دیدهٔ بارانی نیست.سعدی.
(اِخ) نام شاعری باستانی و از او بیتی چند در لغت نامهٔ اسدی بشاهد آمده است : در بیابان بدید قومی کرد کرده از موی هر یکی کولا. بر من ای سنگدل وروت مکن ناز بر من تو با بروت مکن هرچه بینی ز مردمان مستان (بستان) هرچه یابی ز حرص کوت مکن.
(اِخ) نام قبیله ای است از ترکان. (برهان) (ناظم الاطباء) (دِمزن).
(ص نسبی) منسوب است به باران که قریه ای است از قرای مرو که دره بارانش خوانند. (سمعانی) (حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۶۵۵ -۶۵۸).
(اِخ) ابوذکریا یحیی بن احمد. (از معجم البلدان). رجوع به بارابی... شود.
(اِخ) ابونصر اسماعیل بن حمّاد الجوهری. صاحب کتاب الصحاح در لغت. منسوب به باران قصبه ای نزدیک مرو. (معجم البلدان).
(اِخ) اسحاق بن ابراهیم. صاحب دیوان الادب اللغویان. دائی ابونصر اسماعیل بن حماد الجوهری، منسوب به باران قصبه ای نزدیک مرو. (معجم البلدان).
(اِخ) حاتم بن محمدبن حاتم، منسوب به باران مرو. محدث بوده و از عمربن سرسیل (کذا) و اسحاق بن منصور و عقبةبن عبداللََّه سماع کرد. نام وی را ابودرعهٔ مسیحی در تاریخ مرو بدینسان آورده است. (از انساب سمعانی). رجوع به معجم البلدان شود.

کلمات هم‌قافیه با «بارانی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید