معنی بارآور
4 بازدید
[ وَ ] (نف مرکب) برور. میوه آور و میوه دار و مثمر. (ناظم الاطباء). باثمر: درختی بارآور. الحُبْلة؛ درختان بارآور: بره هست چندان که آید بکار درختان بارآور سایه دار.فردوسی. سپهبدنژادی و گندآوری رَزی دید در راه بارآوری.فردوسی. دوصد میل ره بیشه باشد فزون درختان بارآور گونه گون. اسدی (گرشاسب نامه). ز ناگه بر مرغزاری رسید درختان بارآور و سبز دید. اسدی (گرشاسب نامه). هوای خوش و بیشه های فراخ درختان بارآور سبزشاخ.نظامی. و درخت آن بقوت تر و بانشاطتر و بارآورتر. (فلاحت نامه). || صفت سرمایه ای است که سود میدهد: سرمایهٔ من در بانک بارآور است و پنج درصد سود میدهد. || حامله. باردار: گهرت بد بد با سوی گهر گشتی همچنان مادر خود بارآور گشتی.منوچهری.[ وَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان پشت آربابا بخش بانهٔ شهرستان سقز که در ۱۲هزارگزی جنوب بانه و ۲هزارگزی کوخه مامو واقعست و ۳۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «بارآور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر