معنی باذنجان
6 بازدید
[ ذَ / ذِ ] (معرب، اِ) معرب باذنگان. ترکاری معروف که بهندی بیگن گویند. (غیاث) (آنندراج). مأخوذ از بادنجان فارسی و بمعنی آن. (ناظم الاطباء). باتنگان. بادنجان. و رجوع به بادنجان و بادمجان و المعرب جوالیقی ص ۳۱۴ و نشوءاللغه صص ۸۸ -۹۸ شود. جیم آن معرب از کاف فارسی است و آنرا مَغْذ. و وَغْذ نیز نامند، و آن بر دو گونه است، سپید که ثمرهٔ آن دراز و نرم است و طول آن قریب بیک وجب میرسد، و سیاه که مستدیر است و گاهی هم اندکی دراز میباشد و نوع نخست، نیکوتر و لطیف تر است. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). و رجوع به ج ۱ ص ۶۹ همان کتاب شود. || ابوجراده (نوعی پرندهٔ طعمه خوار). و در شام البصیر خوانند. (دزی ج ۱ ص ۴۸).
کلمات همقافیه با «باذنجان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر