معنی بادخور
8 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب) دریچه ای باشد برای گذر باد خصوصاً در سقف خانه برای کسب باد. (آنندراج). دریچه ای که در بالای عمارت جهت تجدید هوا قرار دهند. (ناظم الاطباء). سوراخ و مدخل برای درآمدن هوا، سوراخی برای تجدید هوا. بادرو. بادگیر. منفذ. مجرای هوا. رجوع به بادگیر شود. || خانهٔ تابستانی. (آنندراج). || هما را گویند که استخوان میخورد. || طایریست که پیوسته در هوا میباشد. (آنندراج). ظاهراً مرادف بادخورک است. رجوع به بادخورک و بادخوار شود. || دقیقهٔ زمان. || بادخایه. (آنندراج). رجوع به بادخایه، بادخایگی، باد خصیه، بادخوار، غری، فتق و دبه خایگی شود. || مرضی است که از آن موی اسب بریزد که آنرا بادخور و بادخوره گویند. باقر کاشی گوید: اسپت گیرم که رخش رستم گردد چون پیر شود بلای مبرم گردد هرچند که باد میخورد روزبروز عمرش بسیار و قیمتش کم گردد.میریحیی شیرازی...: شکم فیل از هوا چون چرخ پر کرد گرانی اشتها را بادخور کرد. ؟ (از آنندراج).رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۵۹ شود.[ خوَرْ / خُرْ ] (اِخ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومهٔ شهرستان قوچان. در ۱۳هزارگزی شمال خاوری قوچان و ۱۱هزارگزی خاور شوسهٔ عمومی قوچان و باجگیران واقعست. سرزمینی است کوهستانی با آب و هوائی معتدل و ۳۹۱ تن سکنه. لهجهٔ آنان کردی قوچانی میباشد. آبش از رود اترک و محصولش غلات انگور و شغل مردمش زراعت و مالداری و صنایع دستی اهالی قالیچه بافی و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بادخور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر