معنی باحر
4 بازدید
[ حِ ] (ع ص) مرد گول. (منتهی الارب). احمق. نادان. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد بسیار دروغگوی. || فضول. || حیرت زده. || (اِ) خون سرخ خالص. || خون زهدان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ حَ ] (اِخ) باجر. نام بتی. (ناظم الاطباء). باحر، کهاجر، نام بتی و بجیم هم مروی است. (منتهی الارب). رجوع به باجر شود.
کلمات همقافیه با «باحر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حر» برای سرودن شعر