معنی ایستادانیدن

معنی ایستادانیدن

6 بازدید
[ دَ ] (مص) توقیف. بازداشتن. || بپای کردن. برپای کردن. برپای داشتن. ایستاداندن : گفت ابوبکر حصیری راو پسرش را خلیفه با جبه و موزه بخانهٔ خواجه [ خواجهٔ بزرگ ] آورده و بایستادانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۰). و آخرش آن بوده که چون روز به نماز پیشین رسید سه مقدم از هندوان آنجا بایستادانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۲). امیرک را با خود در بالایی بایستادانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۲). پیکان را بایستادانیده بودند که از بغداد آمده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۳).

کلمات هم‌قافیه با «ایستادانیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید