معنی اکل
7 بازدید
[ اَ ] (ع مص) خوردن چیزی را. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || کندن. (از اقرب الموارد). || معدوم ساختن چیزی را. در حدیث است: الحسد یاکل الایمان کما تأکل النار الحطب. (ناظم الاطباء). نابود ساختن. (از اقرب الموارد). نابود ساختن آتش هیزم را. (از اقرب الموارد). || فتح کردن و غالب شدن. گفتار حضرت (ص) است: امرت بقریة تأکل القری؛ مأمور شدم به قریه ای که اهل آن قریه فتح می کنند و غالب می شوند قریه ها را. (ناظم الاطباء). || حدیث یاکل الاحادیث؛ این سخن بهتر از سخنهای دیگر است. (ناظم الاطباء). || خوردن غذا: اکل و شرب؛ خوردن و آشامیدن. (ناظم الاطباء). - اکل از قفا؛ بطریق غیرمعمول و غیرمستقیم کاری را انجام دادن. امری را از راه دور و غیرمنطقی وارد شدن.[ اُ / اُ کُ ] (ع اِ) ثمر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || رزق. گویند: انقطع اکله؛ منقطع گردید رزق او یعنی بمرد و بهره ای از دنیا نبرد. (ناظم الاطباء). روزی فراخ. (از اقرب الموارد): فلان ذواکل؛ یعنی ذوحظ. || رأی و عقل و قوت فهم. || سخت بافتگی جامه. || سختی و درستی خمیر کاغذ؛ گویند: ثوب ذواکل و قرطاس ذواکل. (ناظم الاطباء).[ اَ کَ ] (ع اِمص) خورده شدگی دندانها و سقوط آنها. (ناظم الاطباء).[ اَ کَ ] (ع مص) خوردن بعض عضو مر بعض را: اکل العضو اکلا. || اکل العود؛ خورده شد چوب. (ناظم الاطباء). || بشدن دندان از پیری. (المصادر زوزنی چ بینش ص ۳۸۷).[ اُ کَ ] (ع اِ) جِ اُکلَة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به اکلة شود.
کلمات همقافیه با «اکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر