معنی اولی
19 بازدید
[ اَ لا ] (ع ن تف) بهتر. سزاوارتر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). احری. (منتهی الارب). اجدر. احق. احجی. صواب تر و سزاوارتر. (آنندراج) (غیاث اللغات) ج، اوالی. اولون. (منتهی الارب): این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی. حافظ. چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو رندی و هوس بازی در عهد شباب اولی. حافظ. با آنکه در کلمهٔ اولی معنی تفضیل است در فارسی گاهی کلمهٔ «تر» نیز بدان الحاق کرده اند. (یادداشت مؤلف). صاحب المعجم گوید: اولی تر گفتن در فارسی جایز است اگر نسق کلام تازی نباشد و آن مبالغتی باشد بر مبالغت چنانکه در به و بهتر: این سخن مختصر اولی تر از آنک در سخن غث و سمین میگویم. مجیربیلقانی. خون، شهیدان را ز آب اولی تر است این گناه از صد صواب اولی تر است.مولوی.[ اُ ] (ع اِ) خداوندان، جمع ذو و این جمع خلاف مادهٔ مفرد است. (آنندراج) (غیاث اللغات). در حالت نصبی و جری. - اولی اجنحه؛ صاحبان بازوها و بالها و این کنایه است از ملائک چرا که منقول است فرشتگان پر و بال دارند. (از غیاث اللغات) (آنندراج).[ لا ] (ع ص، اِ) مؤنث اول. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (اقرب الموارد) (المنجد). نخستین. (مهذب الاسماء). || این جهان. مقابل اخری. آخرت. (مهذب الاسماء). - صلوة اولی؛ نماز ظهر. رجوع به اول شود.[ اَ ] (اِ) ممال اَولی ََ. (یادداشت مؤلف).[ اَوْ وَ ی ] (ص نسبی) منسوب به اول. || بدیهی و آن چیزی است که پس از توجه عقل بدان ثبوت آن به چیز دیگری از تجربه و غیره نیاز ندارد چون الواحد نصف الاثنین و یکی نصف دوتاست و کل بزرگتر از جزو است. زیرا این دو حکم فقط با تصور طرفین حاصل گردند و این [ اولی ] اخص از ضروری است بطور مطلق. (از تعریفات سید جرجانی) (دستور العلماء).
کلمات همقافیه با «اولی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر