معنی اوز
6 بازدید
[ اَ وَزز ] (ع اِ) بط. (منتهی الارب). مرغابی. (متن اللغة). || مرد کوتاه سطبر. (منتهی الارب) (متن اللغة) (مهذب الاسماء). ج، اوزون. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).[ اِ وَزز ] (ع اِ) مرغابی. (غیاث اللغات از منتخب و قاموس). نوعی از مرغابی. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ ص ۶۸ و تحفهٔ حکیم مؤمن و تذکرهٔ ضریر انطاکی و رجوع به مادهٔ قبل شود.[ اِ وَ ] (اِخ) شهری با جمعیتی بالغ بر ۷۷۴۴ تن (در سرشماری ۱۳۴۵ هـ. ش.) مرکز بخش اوز شهرستان لار استان هفتم فارس در ۳۴ کیلومتری غرب لار. بخش اوز در آذرماه ۱۳۲۹ هـ. ش. از دهات دهستان خلج (بخش حومهٔ شهرستان لار) و بعضی دهات بخشهای جویم تشکیل گردید و مرکزش قصبهٔ اوز تعیین شد. بخش اوز از شمال به بخش جویم و از شرق به بخش حومهٔ شهرستان محدود است. (دایرةالمعارف فارسی).[ اَوْ / اَ وَ ] (ع اِ) حسابی از سیر قمر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج). مانند ازز (یا یکی از آن دو تصحیف است). (منتهی الارب) (آنندراج).(اِخ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نور شهرستان آمل. کوهستانی و سردسیری است. ۵۵۰ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهٔ نسن و ناحیهٔ رود و محصول آنجا غلات، لبنیات، حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. در زمستان اکثر سکنه برای تأمین معاش حدود آمل و بابل میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «اوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر