معنی انگشتر
11 بازدید
[ اَ گُ تَ ] (اِ) حلقه ای از زر یا سیم یا فلز دیگر و یا از احجار کریمه که در انگشت کنند. (حاشیه برهان قاطع چ معین). خاتم. (دهار): بباید درفش همایون شاه هم انگشتر تور با من براه. (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۱۶). می دهد ملک سلیمان را ز کف شهرت پرست طفل را در دست حلوا بهتر از انگشتر است. کلیم (از آنندراج). بی داغ چو نام دل کنم ثبت انگشتر بی نگین نویسم. طالب آملی (از آنندراج). - انگشتر پا؛ انگشتری که زنان در انگشت پا کنند. (آنندراج). - || به مجاز چیزی بی رتبه و بی اعتبار. (آنندراج): قد چو خم می شود انگشتر پا می گردد قدر و قیمت بهوا نیست کهن سالان را. صائب. حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد فلک ما را کجا انگشتر پا می تواند کرد صائب (از آنندراج). - انگشتر زنهار؛ عبارت از آن است که پادشاهان جبار چون خواهند که کسی را امان بخشند و مردم مزاحم احوال او نگردند برای تصدیق وی انگشتری یا تیری به وی می دهند. (از آنندراج). انگشتر که شاهان فرستادندی کسی را بنشانهٔ امان. (یادداشت مؤلف): هرکه لب بست از سخن، با او کسی را کار نیست مهر خاموشی کم از انگشتر زنهار نیست. اثر (از آنندراج). تا نریزد خون او را لعل آن شیرین دهن دارد اندر لب عقیق انگشتر زنهارها. اثر (از آنندراج). و رجوع به ترکیبات انگشتری شود.
کلمات همقافیه با «انگشتر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تر» برای سرودن شعر