معنی انکلال
5 بازدید
[ اِ کِ ] (ع مص) خندیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دندان نمودن و خندیدن. (آنندراج). گماریدن. (تاج المصادر بیهقی). بگماریدن. (مصادر زوزنی). || کند شدن شمشیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کند شدن. (یادداشت مؤلف). || نرم درخشیدن و بروشنایی برق نمودار شدن تاریکی ابر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). درخشیدن برق. (تاج المصادر بیهقی): انکل السحاب عن البرق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «انکلال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر