معنی انوار
15 بازدید
[ اَنْ ] (ع اِ) جِ نور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): لمعان انوار سروری در جبین او مبین گشته. (گلستان). چراغ را که چراغی از او فراگیرند فرونشیند و باقی بماند انوارش.سعدی. || جِ نَوْر به معنی شکوفه ها. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): آسمان از عکس صفاء انوار اشجار و انوار ازهار که هریک رشک شاخ سنبله و خوشهٔ پروین و ثریا... (ترجمهٔ محاسن اصفهان). ز بس بدایع چون بوستان پر از انوار ز بس جواهر چون آسمان پر از انوا. مسعودسعد. || جِ نار (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).آتش ها. رجوع به نار شود.[ اِنْ ] (ع مص) ظاهر گردیدن. (از اقرب الموارد). آشکار گردیدن. || روشن شدن. || روشن کردن جای و جز آن. || گل کردن درخت. || خوب روی شدن. (ناظم الاطباء). رجوع به انارة شود.[ اَنْ ] (اِخ) رجوع به قاسم انوار شود.
کلمات همقافیه با «انوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر