معنی انضباط
7 بازدید
[ اِ ضِ ] (ع مص) سامان گرفتن. بنوا شدن. خوب نگاهداشته شدن. نظم داشتن. (فرهنگ فارسی معین). || (اِمص) پیوستگی و مضبوطی. (غیاث اللغات) (آنندراج). نظم و انتظام و ترتیب و درستی و عدم هرج و مرج. (ناظم الاطباء). سامان پذیری و آراستگی. || (اصطلاح نظامی) پیروی کامل از دستورهای نظامی . مقابل بی انضباطی. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح آموزش و پرورش) پیروی از مقررات مدرسه و آن نمره ای دارد که با نمرهٔ دروس دیگر جمع نمی شود. - انضباط داشتن؛ منظم بودن و انتظام داشتن و درستی در کار داشتن. (ناظم الاطباء). - بی انضباط؛ آنکه از مقررات پیروی نمی کند. نابسامان.
کلمات همقافیه با «انضباط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اط» برای سرودن شعر