معنی انس

معنی انس

6 بازدید
[ اُ ] (ع مص) آرام یافتن به چیزی و بی پژمان شدن. (منتهی الارب). خو گرفتن و آرام گرفتن بچیزی و الفت گرفتن. (غیاث اللغات). خوگر شدن. (یادداشت مؤلف). || (اِ) خرمی و بی پژمانی ضد وحشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ضد وحشت. (از اقرب الموارد). استئناس. تأنس. (یادداشت مؤلف). یقال: کیف ابن انسک؛ یعنی نفسه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ای کیف ترانی فی مصاحبتی ایاک. (ناظم الاطباء). || (اِمص) خوگرفتگی و مؤانست و الفت و همدمی و مصاحبت و دوستی و مودت و رفاقت و خرمی و بی پژمانی. (از ناظم الاطباء). خوگری. آموختگی. (یادداشت مؤلف): چو نیلوفر انس تو با جوی آب چو لاله همه جای تو در حجر.مسعودسعد. هم بر در مصطفی نکوتر انس انس و سلو سلمان.خاقانی. انس هر کس در این جهان چیزی است انس خاقانی از جهان خلوت.خاقانی. ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم.خاقانی. شاهد عقل و انس روح او بود دیده را از جهان فتوح او بود.خاقانی. در مجالس انس بمرتبت معاشرت و مؤانست مخصوص شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۱). در درون چاه و زندانش بدان و انس گیر تو یقین دانی که آن گنجیست بی ویرانه ای. عطار. جوانی بره پیش بازآمدش کزو بوی انسی فراز آمدش.(بوستان). حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید. حافظ. - انس جستن؛ تفرج. (مصادر زوزنی). و رجوع به انس گرفتن شود. - مجلس انس؛ محفل دوستانه. مجلس عشق و دوستی. بزم شادی : فلک ز مجلس انس تو پر ز هایا هوی زمین ز گریهٔ خصم تو پر ز هایا های. انوری. || در اصطلاح متصوفه اثر مشاهدهٔ جمال حق در قلب و آن جمال جلال است. (از اصطلاحات صوفیه ضمیمهٔ تعریفات جرجانی. بدان... کی انس و هیبت دو حالت است از احوال صعالیک طریق حق و آن آن است کی چون حق تعالی بدل بنده تجلی کند بشاهد جلال نصیب وی اندر آن هیبت بود و باز چون بدل بنده تجلی کند بشاهد جمال نصیب اندر آن انس باشد تا اهل هیبت از جلالش بر تعب باشند و اهل انس از جمالش بر طرب... گروهی از مشایخ گفته اند که هیبت درجهٔ عارفان است و انس درجهٔ مریدان... و از شبلی حکایت آرند که گفت چندین گاه می پنداشتم که طرب اندر محبت حق می کنم و انس با مشاهدات وی میکنم اکنون دانستم که اِنس را انس جز با جنس نباشد گروهی گفتند که هیبت قرینهٔ عذاب و فراق و عقوبت بود و انس نتیجهٔ وصل و رحمت باشد تا دوستان از اخوات هیبت محفوظ باشند و با انس قرین کی لامحاله محبت انس اقتضا کند و چنانک محبت را مجانست محال است مر انس را هم محال باشد. (کشف المحجوب هجویری چ لنینگراد صص ۴۹۰ -۴۹۲). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و رسالهٔ قشیریه ص ۳۲ و شرح تعرف ج ۳ ص ۱۶۳ شود.
[ اِ ] (ع اِ) مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بشر غیر جن و فرشته. (از اقرب الموارد). واحد آن اِنسیّ و اَنَسی است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، اُناس و اَناسیّ. (از اقرب الموارد). ج، اَناسی و اناسی و اَناسیَّة و اناس. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ج، آناس و واحد اِنسیّ برای مذکر و اِنسیَّة برای مؤنث است و در محیط المحیط و اقرب الموارد و المنجد جمع آن بخطا اَناس و اناسی آمده. (از المرجع):{/B کََانَ رِجََالٌ مِنَ اَلْإِنْسِ .۳-۶۷۲:۶/} (قرآن ۷۲/۶). || مونس و دوست گزیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). یقال: هذا انسی و حدثی و خلصی و جلسی؛ این مونس و هم سخن و گزیده و هم نشین من است. (از ناظم الاطباء). - ابن انس؛ مونس و دوست گزیده. (ناظم الاطباء). صفی. الیف. حلیف. (از اقرب الموارد). گویند فلان ابن انس فلان و کیف ابن انسک و انسک؛ ای کیف ترانی فی مصاحبتی ایاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند فلان ابن انس فلان و هذا انسی و حدثی و خلصی و جلسی کلها بالکسر یعنی مونس و هم سخن و گزیده و همنشین من است. (منتهی الارب). || آدمیان. (غیاث اللغات). مرمدان. (ترجمان القرآن جرجانی). آدمی. بشر. مردم. انسان مقابل جن، پری. (یادداشت مؤلف): محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمش دیو و انس و ملک و جان بخراسان یابم. خاقانی. مگر بساحت گیتی نماند بوی وفا که هیچ انس نیامد ز هیچ اِنس مرا.خاقانی. اهل خواهی ز اهل عصر ببر انس خواهی میان اِنس مپوی.خاقانی. انس و پریش چون ملک زله ربای مائده دام و ددش چو مورچه هدیه فزای مملکت. خاقانی. با یکدیگر می گفتند این طایفه نه از جنس انس و زمرهٔ بشرند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۲). غنی ملکش از طاعت جن و انس. (بوستان). - انس و جان؛ مردمان و پریان. انس و جن : بر لوح فرشته نامش ایام جز بانوی انس و جان ندیده ست.خاقانی. در جانی وز انس و جانت پرسم نزدیکی و دور جات جویم.خاقانی. صورت نکنم که صورت داد در گوهر انس و جان ببینم.نظامی. - انس و جن؛ مردمان و پریان و دیوان. (ناظم الاطباء). مردمان و پریان. آدمیان و پریان. (از فرهنگ فارسی معین). ثقلان. (یادداشت لغت نامه): قرآن را یکی خازنی هست کایزد حوالت بدو کرد مر انس و جان را. ناصرخسرو.
[ اَ نَ ] (ع مص) خو گرفتن و آرام یافتن بچیزی و نرمیدن از آن. (از اقرب الموارد). آرام یافتن بچیزی و بی پژمان شدن. (از ناظم الاطباء). || (اِمص) بی پژمانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) جماعت کثیر و قبیله ای که مقیم باشند بجایی. || مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ اُ نُ ] (ع اِ) جِ انوس. (منتهی الارب). و رجوع به انوس شود.
[ اَ نِ ] (ع ص) انس گیرنده و انیس. (ناظم الاطباء).
[ ] (اِ) بعربی اسطوخودوس است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به اسطوخودوس شود.
[ اُ ] (فرانسوی، اِ) واحد وزن معادل ۳۵/۲۸ گرم. (از لاروس).
[ اَ نَ ] (اِخ) ابوثمامة، انس بن مالک بن نضربن ضمضم نجاری انصاری. از صحابه و خادم پیغمبر اسلام بود ده سال قبل از هجرت در مدینه بدنیا آمد و در کودکی مسلمان شد و بخدمت پیغمبر درآمد و تا ارتحال پیغمبر خدمتکار وی بود. پس به دمشق و بصره آمد و عمر درازی یافت و در ۹۳ هـ .ق. درگذشت. مسلم و بخاری ۲۲۸۶ حدیث از وی روایت کرده اند. (از اعلام زرکلی). و رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة ج ۱ ص ۷۱ و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابوسفیان. انس بن مدرک بن کعب کلبی. شاعر و فارس عرب بود اسلام را درک کرد و مسلمان شد. رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة ج ۱ ص ۷۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن زنیم بن عمرو کنانی دئلی شاعر عرب، در جاهلیت نشأت کرد و در ظهور اسلام پیغمبر را هجو کرد و از طرف پیغمبر مهدور الدم شناخته شد آنگاه مسلمان شد و پیغمبر را مدح کرد. انس تا روزگار عبیداللََّه بن زیاد فرمانروای عراق زندگی کرد و در ۶۰ هـ .ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة ج ۱ ص ۶۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) لال چند. از شاعران فارسی گوی هند و از لکهنوست و به سال ۱۲۶۷ هـ .ق. درگذشته است. از اوست: روح جمشید برد رشک بمی نوشی ما که لب یار بود مایهٔ بیهوشی ما. (از تذکره صبح گلشن ص ۴۳). و رجوع به همان متن شود.

کلمات هم‌قافیه با «انس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید