معنی اندوهمند
6 بازدید
[ اَ مَ ] (ص مرکب) غمگین. مهموم. مغموم. (یادداشت مؤلف). نجید. منجود. (از منتهی الارب): طعام پیش نهاد و هرچند خوردند از آن کمتر نشد. ابولهب گفت: محمد ما را از بهر آن خواند تا این جادوی خویش ما را بنماید. پیغمبر علیه السلام از آن اندوهمند شد. (تاریخ بلعمی). و ترش روی و گرفته و اندوهمند باشد (خداوند قطرب). (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ترس که ناگاهان باشد نبض را سریع و لرزان و مختلف و بی نظام کند و آنچه ناگاهان نباشد نبض را چون نبض اندوهمند کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «اندوهمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر