معنی اندرگذشتن
4 بازدید
[ اَ دَ گُ ذَ تَ ] (مص مرکب) گذشتن. عبور کردن : به روم و بهندوستان بربگشت ز دریا و تاریکی اندرگذشت.فردوسی. وزان کاخ فرخ چو اندرگذشتی یکی رود آب اندر او همچو شکر.فرخی. - اندرگذشتن خطوط از یکدیگر؛ مماس شدن خطها با یکدیگر و قطع کردن یکدیگر. (فرهنگ فارسی معین). || فوت کردن. مردن. (فرهنگ فارسی معین): چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندرگذشت.فردوسی. آن روز که معتضد اندرگذشت. (تاریخ سیستان). || صرف نظر کردن. نادیده گرفتن. بخشودن : گناه رفته را اندر گذارم دگر بر روی او هرگز نیارم.(ویس و رامین). اندرین فصل (فصل تابستان) مسهل قوی نشاید خورد و از شراب و گل و آب.... و شیرخشت اندر نشاید گذشت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). مرد گفت از این سؤال اندرگذر. (کلیله و دمنه). تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر.(بوستان). - از گفتهٔ خود اندرگذشتن؛ عمل نکردن بدان. وفا نکردن بدان : که هر کو ز گفت خود اندرگذشت ره رادمردی ز خود درنوشت.فردوسی. || سپری شدن. گذشتن : چو نیمی ز تیره شب اندرگذشت سپهدار جنگی میان را ببست .فردوسی. هر آنگه که روز تو اندرگذشت نهاده همی باد گردد بدست.فردوسی. بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندرگذشت.فردوسی.
کلمات همقافیه با «اندرگذشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر