معنی اندردمیدن
5 بازدید
[ اَ دَ دَ دَ ] (مص مرکب) دمیدن. فوت کردن در چیزی : نونداسب او بوی اسبان شنیدخروشی برآورد و اندردمید.فردوسی. همه را بکوبند و بپزند و اندردمند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). صفت دارویی که اندردمند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و رجوع به دمیدن شود.
کلمات همقافیه با «اندردمیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر