معنی اندام
6 بازدید
[ اَ ] (اِ) بدن. (برهان قاطع) (سروری) (هفت قلزم). بدن و تن. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). بمجاز تمام بدن بلکه مطلق جسم را گویند لهذا اندام گل، اندام کوه و اندام آفتاب هم آمده. (غیاث اللغات) (از آنندراج). تن. بدن. جسم. کالبد. (فرهنگ فارسی معین). هندام. شلو. شلا. طن. عرض. قمة. (منتهی الارب). وجود. پیکر. قالب. صورت. (یادداشت مؤلف). و بلورین اندام، گل اندام، سیم اندام، بهاراندام، تنگ اندام، خوش اندام و سمن اندام از مرکبات آن است. (از آنندراج): سبک پیرزن سوی خانه دویدبرهنه بر اندام او درمخید.بوشکور. اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوک خوشهٔ جو باد آژده. شاکر بخاری (از فرهنگ اسدی نخجوانی). برافتاد لرزه برا ندام اوی چو دیدش همه کار با کام اوی.فردوسی. که در چرم خر نازک اندام تو همی بگسلد خواب و آرام تو.فردوسی. ببالا دراز و به اندام خشک بگرد سرش جعد مویی چو مشک.فردوسی. همی گفت چندی زآرام اوی ز بالا و پهنا و اندام اوی.فردوسی. همچون رطب اندام و چو روغنش سرین همچون شبه زلفگان و چون دنبه الست. عسجدی (از لغت نامهٔ اسدی ص ۴۷). دانی که جز اینجای هست جایش روحی که مجرد شده است از اندام. ناصرخسرو. بزمین عراق دوا نزده قلم است هریکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هریکی را به بزرگی از خطاطان بازخوانند. (نوروزنامه چ اوستا ص ۹۴). شکرش در دهان نهد و آنگه ببرد پاره ای ز اندامش.خاقانی. قد چو قدح خم دهید پس همه درخم جهید پیش که بیرون جهد آتش از اندام صبح. خاقانی. ز پری شکم اندام مار بگشاید.ظهیر. به آب اندام را تأدیب کردند نیایشخانه را ترتیب کردند.نظامی. بی تو نشاطیش در اندام نی در ارمش یک نفس آرام نی.نظامی. درآمد کار اندامش بسستی ببیماری کشید از تندرستی.نظامی. ز رنج راه بود اندام خسته غبار از پای تا سر بر نشسته.نظامی. بشکافته است پوست بر اندام من چو نار از بسکه من بدانهٔ لعلش بیاکنم.کمال. اندام تو خود حریر چینی است دیگر چه کنی قبای اطلس.سعدی. سنجاب در بر میکنم یک لحظه بی اندام او چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا میرود. سعدی. خشک شد اندام گل از رنج باد باد در اندام کسی را مباد.امیرخسرو. آن کز نهیب خنجرش اندام آفتاب پیوسته می جهد چو دل برق در یمن. سلمان (از آنندراج). خال؛ نقطهٔ سیاه که بر اندام باشد. قفیخة؛ اندام پرگوشت. عرض؛ بوی اندام خوش یا ناخوش. هرض؛ گر خشک که بر اندام برآید از حرارت. (منتهی الارب). - اندام شکنج ؛ تشنج. (یادداشت مؤلف):[ اِ ] (ع مص) پشیمانی دادن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پشیمان گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اندام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر