معنی انداخت
6 بازدید
[ اَ ] (مص مرخم) عمل انداختن. || رای. تدبیر. شور. مشورت. (فرهنگ فارسی معین). اندیشه. قصد. میل. طرح. نقشه. (از یادداشتهای مؤلف): دانستند که آن از نزعات شیطان است و کید دشمنان ایمان است و انداخت جهودان است. (تفسیر ابوالفتوح رازی). گفتند انداخت و کید ما باطل شد نومید شدند از آنچه انداخته بودند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۲ ص ۹۷). اگر بر زعم و انداخت رافضیان گوییم، گوییم هیبت در دل کفار و غیرکفار از عمر بیشتر بود یا از علی که بر در سرایش فرمان نمی بردند. (کتاب النقض ص ۱۳۶). این بود آمدن و رفتن ایشان و اتفاق بر وضع مذهب و انداخت آن سه ملعون. (کتاب النقض ص ۳۲۷). غیرت الهی هرآینه بر اندیشهٔ بغی تاختن آرد و قضیهٔ انداخت او معکوس و رایت مراد او منکوس گرداند. (مرزبان نامه). این انداخت از حزم و پیش بینی دور است. (مرزبان نامه). - برانداخت؛ برانداز. برآورد. سنجش. تخمین : برانداختی کردم از رای چست که این مملکت برکه آید درست.نظامی. و رجوع به انداختن شود.
کلمات همقافیه با «انداخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر