معنی انجمن

معنی انجمن

5 بازدید
[ اَ جُ مَ ] (اِ) مجلس و مجمع. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (از آنندراج) (هفت قلزم) (ناظم الاطباء). مجلس و مجمع مردان. (شرفنامه) (مؤید الفضلاء). مجمع مردم. (فرهنگ میرزا ابراهیم). جایی که در آن مردم بسیار نشسته باشند. (غیاث اللغات). گردآمدنگاه مردم در کنکاش و مشورت. (ناظم الاطباء). جای گردآمدن گروهی برای مشورت در امری بطور موقت یا دایم. (فرهنگ فارسی معین). نادی. (مهذب الاسماء) (دهار). نادی. ندیّ. (ترجمان علامه جرجانی مهذب عادل بن علی). ندوه. ندی. (دستوراللغة). محفل. (دهار). محتفل. گردآمدنگاه. منتدی. دارالندوه. (یادداشت مؤلف): روانم روان گو پیلتن مگر باز بیند بدان انجمن.فردوسی. بدان انجمن شد دلی پر سخن زبان پر ز گفتارهای کهن.فردوسی. بدو گفت شاها تو از خون من ستایش نیابی به هر انجمن.فردوسی. بدو گفت پروردهٔ پیلتن سرافراز باشد به هر انجمن.فردوسی. آنجایگاه کانجمن سرکشان بود تو بو فلانی آندگران ابنه و بنی. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۱۴). همه کار مردان ابا داد کن سخنشان به هر انجمن یاد کن.اسدی. مرد دانا را چو بر دلها سخن باید نوشت خود قلم باشد زبان اندر میان انجمن. ناصرخسرو. نامهٔ بی مهر چون سر بی کلاه بود و سر بی کلاه انجمن را نشاید. (نوروزنامه). در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش صد بوسه زدم بزلف عنبرپوشش یعنی که حدیث میکنم در گوشش. عین القضاة همدانی. این همه، در مشکلات وحدانیت حق مستدلان و معللان اند و در انجمن بندگی مسبحان و مهللان. (مقامات حمیدی). میان انجمن ناگفتنی بسیار میماند من دیوانه را تنها برید آخر بدیوانش. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۲۴). ائمهٔ معرفت و هدایت در انجمن وی ناظر و واقف. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سبک پرده ز روی کار برداشت میان انجمن آواز برداشت.نظامی. کرد رسوایش میان انجمن تا که واقف شد ز حالش مرد و زن.مولوی. گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم زین چمن.مولوی. میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید.سعدی. سخنی در نهان نباید گفت که بهر انجمن نشاید گفت.(گلستان). چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن.(بوستان). شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا بوالحسن.(بوستان). بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشت افسرده کرد صحبت برهم زد انجمن را. وحشی (از آنندراج). منتدی؛ انجمن روزانه یا مجلس تا که مجتمع باشند در آن. (منتهی الارب). نادی؛ انجمن روز یا انجمن وقتی مجتمع باشند. (منتهی الارب). نَدیّ؛ انجمن روز یا انجمن مادامی که مجتمع باشند. (منتهی الارب). - انجمن افروز؛ رئیس و صاحب مجلس. (آنندراج). - انجمن طراز؛ رئیس و صاحب مجلس. (آنندراج). - انجمن محفل؛ کنایه از خوبان است. (انجمن آرا). - امثال: تو بر انجمن خامشی برگزین چو خواهی که یکسر بود آفرین.فردوسی. سخن کان گذشت از زبان دوتن پراکنده شد بر سر انجمن. اسدی (امثال و حکم مؤلف). که بر انجمن مرد بسیارگوی بکاهد بگفتار خویش آبروی.فردوسی. || گروه و فوج مردمان. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (ناظم الاطباء). مجموع افرادی که برای هدفی مشترک گرد هم آیند. (فرهنگ فارسی معین). اهل مجلس. گروه مردم. گروه. قوم. جمعیت. دسته. جماعت. جمع. طایفه. مردم. ملت. جامعه. اجتماع. دیگران. (از یادداشت مؤلف): چنین داد پاسخ که نزد تو من نیابم مگر با یکی انجمن.فردوسی. چو لشکر بدیدند روی قباد ز دیدار او انجمن گشت شاد.فردوسی. بفرمود پس کانجمن را بخوان بایوان دیگر برآرای خوان.فردوسی. ز ترکان همه بیشهٔ نارون برستند و بی رنج شد انجمن.فردوسی. تو مرا مانی بعینه من ترا مانم درست دشمن خویشیم هر دو دوستدار انجمن. منوچهری. ز بستان پراکنده گشت انجمن همان با گل و می چمان با چمن. (گرشاسبنامه). بخوبی چهر و بپاکی تن فروماند از آن شیر از انجمن.(گرشاسبنامه). پیغامبر علیه السلام سوی حج رفت و آنجا خطبه بر انجمن بسیار و انبوه مسلمانان و ذکر شریعت اسلام و مناسک حج و هر چیزی یاد کرد. (مجمل التواریخ والقصص). کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد تا بر این چشم و چراغ انجمن بگریستی. خاقانی. ز پولاد خایان شمشیر زن کمر بسته بودی هزار انجمن.نظامی. چو شه بشنید قول انجمن را طلب فرمود کردن کوهکن را.نظامی. با انجمن بزرگ برخاست کرد از همه روی برگ ره راست.نظامی. بمحضر که حاضر شوند انجمن خدایا تو با او مکن حشر من.(بوستان). چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من.(بوستان). برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن.(بوستان). ولیکن بتدریج تا انجمن بسستی نخندند بر رای من.(بوستان). بر من دل انجمن بسوزد گر درد فراق یار گویم.سعدی. - ابی انجمن؛ بی انجمن : سپه، پهلوانان ابی انجمن خرامند هر دو بنزدیک من.فردوسی. و رجوع به بی انجمن در همین ترکیبات شود. - انجمن در انجمن؛ گروه گروه. دسته دسته : از در تو برنگردم گرچه هر شب تا بروز پاسبانان بینم آنجا انجمن در انجمن. خاقانی. - انجمن کهکشان؛ کنایه از راه کهکشان که سفیدی میان آسمان باشد. (ناظم الاطباء). راه کهکشان. (مؤید الفضلاء). - بر انجمن گفتن؛ در ملا، بر سر جمع و علناً گفتن. (یادداشت مؤلف): برآشفته شد گفت بر انجمن دریغا ز بهرت همه رنج من.اسدی . - بی انجمن؛ بدون همراهی جمعیت. تنها: چنان بد که یک روز بی انجمن به نخجیرگه رفت با چنگ زن.فردوسی. وزان پس نشستند بی انجمن نیا و جهانجوی با رای زن.فردوسی. خود و شاه بهرام با رای زن نشستند و گفتند بی انجمن.فردوسی. و گرنه روانم جدا کن ز تن که بی افسر و گنج و بی انجمن نخواهم من این زندگانی و رنج...فردوسی. بگفت آن پریروی را پیش من بباید فرستاد بی انجمن.نظامی. - سَرِ اَنجُمَن؛ بزرگ. سرور. پیشوا. رهبر و رئیس قوم : تن آسان نگردد سر انجمن همه بیم جان باشد و رنج تن.فردوسی. بزاری همی گفت پس پیل تن که شاها دلیرا سر انجمن.فردوسی. بدان کان گرانمایه فرزند من همی بود خواهد سر انجمن.فردوسی. - نامدار انجمن؛ گروه نامبردار و ارجمند. توابع و حشر و اطرافیان پادشاه. (از یادداشت مؤلف): بیامد [ کیخسرو ] گرازان براه ختن جهانگیر با نامدار انجمن.فردوسی. بخواند آن خط شاه بر پنج تن نهان داشت از نامدار انجمن.فردوسی. بخواری و زاری سرش را ز تن بریدند با نامدار انجمن.فردوسی. فرستاده گیو است و پیغام من بدستوری نامدار انجمن.فردوسی. چنین گفت کای نامدار انجمن نیوشید یکسر بدل پند من.(گرشاسب نامه). - امثال: افسرده دل افسرده کند انجمنی را. (امثال و حکم دهخدا). درختی که سر برکشد زانجمن مر او را رسد تخت و تاج کهن. فردوسی (امثال و حکم دهخدا). سخنی در نهان نباید گفت که به هر انجمن نشاید گفت.سعدی. و رجوع به بر انجمن گفتن در ترکیبات انجمن شود. || مأتم. (مهذب الاسماء). عزاخانه. مجلس ختم. مجلس ترحیم. (یادداشت مؤلف): نیکو مثلی زده ست شاها دستور بز را چه به انجمن کشند و چه به سور. فرخی. بخونریز خاقانی اندیشه کم کن که ایام از این انجمن درنماند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۵۹۵). ماتم... در عرف مخصوص شده است با انجمن زنان هنگام مرگ کسی. (منتهی الارب ذیل ات م). || (ص) جمع و فراهم شده. (آنندراج). جمع و فراهم آمده. (فرهنگ نظام). گردآمده. جمع شده : همه عشق وی انجمن گرد من همه نیکویی گرددی انجمن.شاکر. پس پرده ها کودک و مرد و زن بکوی و ببازار بر انجمن.فردوسی. بر او مردم شهر پاک انجمن زده حلقه انبوه و چندی شمن. (گرشاسبنامه ص ۱۴۴). همی گفت و خلقی بدو انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن.(بوستان). || (ق) در بیت زیر بصورت قیدی و«دسته جمعی» و «همگی» آمده : پس از سجده شد تازه و خنده ناک چنین گفت کای مردم مصر پاک بیایید هر بامداد انجمن زمانی ببینید دیدار من. شمسی (یوسف و زلیخا).
[ اَ جُ مَ ] (اِخ) دهی است از بخش ماه نشان زنجان با ۲۴۳ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ قلعه چای و محصول آن غلات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).

کلمات هم‌قافیه با «انجمن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید