معنی انجم

معنی انجم

11 بازدید
[ اَ جِ ] (اِ) خرد و عقل. (ناظم الاطباء). و رجوع به انجم داد شود. - پادشاه انجم سپاه؛ پادشاهی که عقل و خرد سپاه اوست. (ناظم الاطباء).
[ اَ جُ ] (ع اِ) جِ نجم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ستارگان. اختران. ستاره ها. اخترها: خجل گشتند انجم پاک چون پوشیده رویانی که مادرشان ببیند روی بگشاده مفاجایی. ناصرخسرو. هموشد فاعل افلاک و انجم همو بحر محیط و جان مردم.ناصرخسرو. اهل هنر بجمله بکردار انجمند تو در میان اهل هنر بدر انجمی.سوزنی. نور دین ای بنور رای و ضمیر بر افاضل چو مه بر انجم میر.سوزنی. صحن فلک از نران انجم ماند رمهٔ مضمران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۳). انجم و افلاک بگشتن درند راحت و محنت بگذشتن درند.نظامی. ذره ای است انجم ز خورشید رخت نقطه ای است افلاک از پرگار تو.عطار. دارد فلک ز انجم تخم هزار آفت اما چو گریهٔ ما تخم شرر ندارد. کلیم (از آنندراج). ز صبح دانهٔ انجم تمام میسوزد بهیچ شوره زمین تخم پاک خویش مریز. صائب (از آنندراج). از جنون شوری ببازار جهان انداختم شیشهٔ انجم ز طاق آسمان انداختم. میرناصرعلی (از آنندراج). ای ذات تو شمس و ذاتها انجم ای ملک تو کل و ملکها اجزا.؟ - انجم فساردن [ ظ: فشاردن ]؛ حکم کردن و شتابیدن. (مؤید الفضلاء). و رجوع به انجم افشردن شود: - پرانجم؛ پرستاره : ای خواجه چو در مدح تو من شعر فتالم از معنی باشد چو سماوات پرانجم. بدری (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). - شاه انجم؛ خورشید: شاه انجم خادم لالای اوست خدمت لالاش از آن خواهم گزید.؟ - امثال: انجم گردون شمردن کی طریق اعور است . امیر علیشیر. (از امثال و حکم مؤلف ج ۱ ص ۲۹۰).
[ اَ جُ ] (اِخ) علی اکبرخان پسر محمدتقی خان شاعر و صاحب کمالات بود. در جوانی در اصفهان تحصیل کرد و در نزد حاجی محمدحسین صدر والی اصفهانی تقرب یافت و محرم اسرار او شد و پس از درگذشت پدر بشیراز آمد و بجای پدر بحکومت ایل نفر و بهارلو برقرار گردید و در زمان فریدون میرزا حاکم فارس در سالهای ۱۲۵۳ تا ۱۲۵۵ هـ . ق. منصب ایشک آقاسی باشی داشت و به سال ۱۲۶۹ درگذشت. دیوان شعر داشته که اکنون در دست نیست. داستان رستم و سهراب را بنظم آورده که پنجاه و سه بیت از آن در فارسنامهٔ ناصری نقل شده. از آن جمله است: شبی سرخ رو از می کامران فتادم بدرگاه صدر جهان ببزمی چو فردوس آراسته مهیا در او هر چه دل خواسته برآن شد که تا آزماید مرا پس از آزمودن ستاید مرا بفرمود کانجم یکی داستان ز سهراب و رستم بنظم آر و خوان چو فردوسی اندر جهان شعر کس نگفت و نگوید از این پیش و پس روانش ز یزدان فروزنده باد بر او آفرین زآفریننده باد ز فرمان او چون نبودم گزیر شدم خسته ناچار فرمان پذیر. (از فارسنامهٔ ناصری ج ۲ ص ۳۱۵). و بنا به اشارهٔ فرهنگ سخنوران در تذکرهٔ مرآة الفصاحة، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ سلطان القرائی نیز ذکر وی رفته است.
[ اَ جُ ] (اِخ) میرزا محمد مستوفی پسر میرزا عبداللََّه مستوفی از شاعران قرن سیزدهم بود. (از انجمن ناصری چ سنگی انجمن چهارم شخص هفتم بنقل فرهنگ سخنوران).

کلمات هم‌قافیه با «انجم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید